خونه ی نیلوفر

هواپیمای مدل بسازید ! هواپیمای مدل بسازید !
آموزش ساخت هواپیمای مدل
به زبان فارسی - گلایدر و رادیوکنترل
صد فیلم برتر شاهکار سینما
شاهکار های سینما از هنرمندان بزرگ
آلن دولن ، مارلون براندو ،‌ آنتونی کوئین
X
تبلیغات در بلاگ اسکای



در دست‏رس نیست

دست‏هایت.
و دست من نمی‏رسد
به رسیدن
به دست‏هایت.
در دست‏رس نیستی
و دست‏هایم
نمی‏رسد
به آن سوی سیم
که برسد
دستم به دست‏هایت.
در دست‏رس نیست
هیچ دستی
این روزها...
و من
نمی‏رسم
به هیچ دوردستی...



***





دور نرو

بیا کنار دلم

من غیر از این‏ها که می‏نویسم

نوازش هم بلدم...





امشب به قهوه نیاز دارم و مقدار زیادی صبر...حیف که فقط سیگاری نیستم...وگرنه شبم چیزی کم نداشت...



پ.ن

نظرات این پست و پست قبلی رو بعدا تایید خواهم کرد

توسط: نیلوفر |یکشنبه 27 دی ماه سال 1388 , 10:19 PM | موضوع: شعرهایی که دوست دارم نظرات: 2

 

یادم میاد بچه که بودم خیلی کتاب داستان داشتم...می دونی واقعیت اینه که من خیلی از این داستان ها رو هیچ وقت نخوندم...یعنی خب از اون اول که خوندن بلد نبودم..کوچولو بودم دیگه...برای همین شاید ساعت ها محو عکس ها و نقاشی هاشون می شدم...وقتی می گم محو...واقعا همین طوره...ساعت ها فقط می شستم و عکس هاشون رو نگاه می کردم و برای خودم داستان می ساختم...

و دلم کتابی رو که عکس نداشت دوست نداشت...برای من کتاب به معنی یه عالمه نقاشی بود...

همیشه اون عکس ِکتاب ِ پیتر افسانه ای رو نگاه می کردم که پیتر با بچه ها داره پرواز می کنه...یا کتاب سارا کورو که باباش میاد دنبالش و اونو از اون مدرسه می بره و دوباره لباسهای قشنگ تنش می کنه...یا عکس کتاب عروسک سخنگو رو نگاه می کردم که عکس یه شاهزاده بود که میاد دختره رو نجات میده...

گاهی هم می رفتم سراغ کتابهای شقایق...چون عکساشون برام تازه بودن...معمولا وقتی نبود یواشکی می رفتم و چشمهام رو ازشون پر می کردم...کلا از بچگی یاد گرفتم که خوب نگاه کنم...مخصوصا که کتابهای شقایق همیشه نو بودن...زیادی تمیز و مرتب!!


اما بعدها وقتی خوندن و نوشتن یاد گرفتم دیدم که داستانایی که برای کتابهام داشتم خیلی با واقعیت فرق دارن...فهمیدم همیشه هم تصاویر راست نمی گن...فهمیدم  که گاهی چیزی که می بینی با اصلش ، با واقعیتش خیلی فرق داره...

از عکس ها و از نقاشی ها دل کندم...

اما هنوز چشمهام از اون تصاویر پره...

به راستی غم نداشتم...

سرشار بودم زمانی...

 

 

کم کم یاد گرفتم که کتاب ها رو بدون عکس دوست داشته باشم...

با بعضی از رمان ها  بلند بلند می خندیدم...وبا بعضی هاشون آهسته گریه می کردم...کم کم فهمیدم کتابها هم احساس دارن...غمگین میشن...شاد میشن...منطقی یا بی رحم حتی...

با اینکه عکس ها رو خیانتکار می دونستم...اما حالا کلماتی رو پیدا کرده بودم که بهم دنیا رو نشون بدن...تا بتونم از دریچه ی یه کتاب بفهمم عشق چیه...مرگ چجوریه...یا دنیا چقدر بزرگه...

از همین کتابها بود که نوشتن رو یاد گرفتم...نوشتن خاطراتمو...نوشتن احساساتمو...

 

بزرگتر که شدم...دوست داشتم بتونم همه چیز رو بنویسم...اما کلمات کافی نبودن...برای دردهایی که دچارشون می شدم...کلمات کافی نبودن برای رویاهایی که در سر داشتم...هیچ چیزی کافی نبود برای اینکه بتونم  مشکلاتی رو که اطرافم می بینم بنویسم..

زندگی  ِ کسایی که دوسشون داشتم نوشتنی نبود...چیزهایی که می دیدم نوشتنی نبود...غم هایی که می دیدم نوشتنی نبود...شادی ها هم نوشتنی نبودند...حتی گاهی با نوشتن خراب می شدند...

 

 

بعد از اون بود که یاد گرفتم  فقط فکر کنم...فکر و فکر و فکر...به نوشته ها فکر کنم و به عکس ها...به تصاویر و داستان ها...به همه ی چیزهایی که نوشتنی نیستن...دیدنی نیستن...خواندنی نیستن...ولی هستن!خیلی هم هستن!





پ.ن


تنها
بوی تو مانده است
بر دسته ی صندلی
بهار را نگر

در چوب خشک!




 

توسط: نیلوفر |یکشنبه 27 دی ماه سال 1388 , 4:20 PM | موضوع: روزهای ِمن نظرات: 3



در روزگار هرکه ندزدید ، مفت باخت

 

من نیز می ربایم


اما چه؟

         _بوسه،

                   بوسه از آن لب ربودنی ست...






پ.ن

خیلی نوستالژیک بود!

پ.ن

راستی شعر از حمید مصدق بود!

پ.ن

عکس مناسبی پیدا نکردم!:(



توسط: نیلوفر |شنبه 26 دی ماه سال 1388 , 10:58 PM | موضوع: شعرهایی که دوست دارم نظرات: 6





با توام!

چتر دلت را ببند.
بگذار باران ببارد. خیس تر از این که نمی شوی.
تو را آب برده است.


***


مادرم همیشه می گفت نشمار...

موهای سفیدت را نشمار.



شماره کردم.

همه ی موهای سفیدم را.

و دیدم چه زود پیر شده ام.





بعد ها فهمیدم که ستاره ها را هم نباید شمرد.

نباید شمرد.

چون کم می شوند،خاموش می شوند،می میرند...





همیشه وقتی خوشبخت بودم

وقتی کسی را داشتم که با او شاد بودم

می ترسیدم

از این که تمام شود.

می ترسیدم پیر شوم.



ولی این بار خوشبختی با خودش جسارت آورده...

این بار نمی ترسم...




نیلوفر.دی 88




پ.ن

در چشم های او هزاران درخت قهوه بود
که بی خوابی مرا
تعبیر می نمود


توسط: نیلوفر |جمعه 25 دی ماه سال 1388 , 11:04 PM | موضوع: شعرهای نیلوفر نظرات: 7




یک زن جوان

با پیژامه آبی
همراه یک مداد زرد دندان زده
گم شده است
جان مادرتان
صدایش را در نیاورید!





سارا محمدی


توسط: نیلوفر |پنجشنبه 24 دی ماه سال 1388 , 11:48 PM | موضوع: شعرهایی که دوست دارم نظرات: 3




اگر دیر بیایی ؛

باد رویا ها را با خود خواهد برد...





پ.ن

ما را نشانه رفته اند!

پ.ن

میگن آدم قبل از اینکه بمیره خودش احساس می کنه...


پ.ن

_من کار احمقانه ای دیشب کردم...

_چی؟

_من تمام شب با ژاکت تو خوابیدم...می خواستم با تو باشم!




توسط: نیلوفر |چهارشنبه 23 دی ماه سال 1388 , 11:40 PM | موضوع: روزهای ِمن نظرات: 3



قلب تو کبوتر است

بالهایت از نسیم

قلب من سیاه و سخت

قلب من شبیه...

بگذریم


دور قلب من کشیده اند

یک ردیف سیم خاردار

پس تو احتیاط کن

جلو نیا بروکنار


توی این جهان گنده ،هیچ کس

با دلم رفیق نیست

فکر می کنی

چاره ی دلی که جوجه تیغی است

چیست؟!


مثل یک گلوله جمع می شود

جوجه تیغی دلم

نیش می زند به روح نازکم

تیغ های تیز مشکلم


راستی تو جوجه تیغی دل مرا

توی فلب خود راه می دهی؟

او گرسنه است و گمشده

تو به او پناه می دهی؟


باورت نمی شود ولی

جوجه تیغی دلم زود رام می شود

تو فقط سلام کن

تیغ های تند و تیز او

با سلام تو

تمام می شود.*



عرفان نظر آهاری


*تقدیم به بهانه ی تمام شعرهایم.


پ.ن

چرا همه چیز را ترک کردم
تا مانند کولیان سرگردان باشم؟


پ.ن

تو فیلم درباره ی الی اون زنه که شمالیه یه جا داره شعر می خونه می گه:

مبارکه ...ایشالا...نامزد بازی دزدی خوشه...ایشالا...

توسط: نیلوفر |یکشنبه 20 دی ماه سال 1388 , 3:55 PM | موضوع: شعرهایی که دوست دارم نظرات: 9

این متن رو خوندم و دیدم چقدر شبیه فکرای دیشب ِمن بود...





لحظاتی هست توی زندگی، که آدم مجبور می شه مسیری رو که تا بحال طی کرده مرور، و درباره آدمی که الان هست، قضاوت کنه. لحظاتی که به هیچوجه نمیشه از حقیقت فرار کرد و هیچ طفره و توجیهی هم در کار نیست. حقیقتی که گاهی اونقدر تلخه …

و تصمیماتی که با وجود مخالفت دیگران گرفتی و حتی با اینکه گاهی شک به سراغت اومد و مجبور شدی بهای سنگینی براش بپردازی به راهت ادامه دادی، و الان، بعد از مدت ها، می بینی که انتخاب درستی انجام دادی.

دیشب، توی سکوت و تاریکی، تا دمدمه های صبح دوباره این مسیر طولانی رو مرور کردم… ولی با وجود همه اشتباه هایی که دوست داشتم مرتکب نشم، اگر قرار باشه برگردم و دوباره این راه رو طی کنم، دلم نمی خواد آدمی غیر از چیزی که هستم، و جایی غیر از اینجا، باشم.




من هم همین طور!

توسط: نیلوفر |جمعه 18 دی ماه سال 1388 , 10:26 AM | موضوع: روزهای ِمن نظرات: 6



                    بی وفا   

                                نه

                              

                               ولی      بی معرفت

                                                         

                                                     چرا...



پ.ن

ایشالا فردا نظرات رو تایید می کنم!

پ.ن


شام مهتاب


تو اون شام مهتاب کنارم نشستی
عجب شاخه گل وار به پایم شکستی

قلم زد نگاهت به نقش آفرینی
که صورتگری را نبود این چنینی

پریزاد عشقو مه آسا کشیدی
خدا را به شور تماشا کشیدی

تو دونسته بودی، چه خوش باورم من
شکفتی و گفتی، از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی، تو گفتی یه بی تاب
تا گفتم دلت کو، تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ماه ، که عاشقترینی
تو یک جمع عاشق ، تو صادقترینی

همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت
به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

گذشت روزگاری از اون لحظه ناب
که معراج دل بود به درگاه مهتاب

در اون درگه عشق چه محتاج نشستم
تو هر شام مهتاب به یادت شکستم

تو از این شکستن خبرداری یا نه
هنوز شور عشقو به سر داری یا نه

تو دونسته بودی، چه خوش باورم من
شکفتی و گفتی، از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی، تو گفتی یه بی تاب
تا گفتم دلت کو، تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ماه ، که عاشقترینی
تو یک جمع عاشق ، تو صادقترینی

همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت
به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری
من اون ماهو دادم به تو یادگاری

هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری
من اون ماهو دادم به تو یادگاری

من اون ماهو دادم به تو یادگاری
من اون ماهو دادم به تو یادگاری

من اون ماهو دادم به تو یادگاری...



گاهی نمیشه نوشت...نمیشه




توسط: نیلوفر |پنجشنبه 17 دی ماه سال 1388 , 5:45 PM | موضوع: روزهای ِمن نظرات: 7




بخند ممنوع ِمن
که با هر بوسه، هزار تازیانه می نویسند؛
فرشتگان ِشانه ها...
که هیچ دستی آن ها را لمس نکرده است
فرشتگان ِحسود...
همه چیز را خواهند نوشت...*





من گرگ خیال بافی هستم/الیاس علوی





توسط: نیلوفر |چهارشنبه 16 دی ماه سال 1388 , 10:17 PM | موضوع: شعرهایی که دوست دارم نظرات: 6

قبلی 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 بعدی