خونه ی نیلوفر

پرورش شترمرغ ! پرورش شترمرغ !
آموزش پرورش شترمرغ
شغلی پردرآمد با تسهیلات بانکی
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای





دلم را مشکن و در پا نینداز

که دارد در سر زلف تو مسکن





پ.ن

از اینکه همش تو خونه داد و فریاد باشه بدم میاد.

نه اینکه ناراحت باشم از این موضوع.

اما کاش لااقل روز بود.می زدم بیرون.

پ.ن

دارم این روزا نقاشی می کشم...









توسط: نیلوفر |چهارشنبه 7 بهمن ماه سال 1388 , 4:56 PM | موضوع: روزهای ِمن نظرات: 4




to the one who's given meaning to my life:

you are the theme for all my dreams

your love takes me to a wonderful world of dream

you fill my life with the fragrance of love

your love drives me crazy

you are always there by my side

you are always there to care

your love is what I long for,always

you bring happiness to my life

when I'm whith you nothing else seems to matter

you bring to me,joys beyond measure

I enjoy being with you

I have you,as my love ,forever

time stands still,when I am with you
.
.
.

توسط: نیلوفر |دوشنبه 5 بهمن ماه سال 1388 , 7:50 PM | موضوع: روزهای ِمن نظرات: 10


تو دیگر دو سایه داری
یکی همگام تو
دیگری ،نگران هر گام تو.
وقت غروب
که هنگامه آسایش سایه هاست
در مرور روز تو
من ورق می خورم
چون سایه های باد
و شبانگاه
سایه خواب هایت
بر پرچین دل من می افتد.
آه که در تمام عشق های چشم به راه تو
باید عاشق شوم
و چه گریه ها
که دوباره در تو تکرار شوم






توسط: نیلوفر |دوشنبه 5 بهمن ماه سال 1388 , 09:43 AM | موضوع: روزهای ِمن نظرات: 4






تا کی به هر بهانه سرودی نگاشتن

حرفی نمانده است

از او رمیده است

رویای خواستن

از من کلام غمزده دوست داشتن





پ.ن


تو دیگر دو سایه داری
یکی همگام تو
دیگری ،نگران هر گام تو.
وقت غروب
که هنگامه آسایش سایه هاست
در مرور روز تو
من ورق می خورم
چون سایه های باد
و شبانگاه
سایه خواب هایت
بر پرچین دل من می افتد.
آه که در تمام عشق های چشم به راه تو
باید عاشق شوم
و چه گریه ها
که دوباره در تو تکرار شوم




توسط: نیلوفر |یکشنبه 4 بهمن ماه سال 1388 , 8:30 PM | موضوع: روزهای ِمن نظرات: 2





روزی به سراغ من نیز خواهی آمد،

فراموشم نخواهی کرد ،می دانم.

می آیی و به رنج هایم پایان می دهی،

می آیی و زنجیرهایم را می گسلی.


آه ای مرگ،برادرم!

غریبه نیستم آشنایم من.چرا از من پرهیز می کنی؟

تو همچون ستاره ای سربی و سرد

بر فراز مصائبم می درخشی.


اما می دانم روزی از راه خواهی رسید،

از راه می رسی؛با کوله باری از شعله های سرکش.

محبوبم،بیا،بیا که مشتاق دیدارت هستم من،

بیا و مرا در آغوش بگیر،که ازآن تو هستم.



هرمان هسه/دلتنگی ها و پرسه ها




پ.ن

این کتاب رو سوم ِدی ِ86 خریده بودم...

اولش این رو نوشته بودم:

         برای خودم که بیش از همیشه دلتنگم!





توسط: نیلوفر |شنبه 3 بهمن ماه سال 1388 , 3:25 PM | موضوع: شعرهایی که دوست دارم نظرات: 6





برای خودم که این روزها پلنگ شده ام:


این قفس چقدر کوچک است

جا برای این پلنگ نیست

او که مثل کبک خانه اش

زیر ِبرف و کنج ِتخته سنگ نیست

پنجه می کشد به این قفس

رو نمی دهد به هیچ کس

او پر از دویدن است

آرزوی او

رفتن و به بیشه های آسمان رسیدن است...




پ.ن

بوی اسب می دهی!


پ.ن

من به اندازه ی این پیرمردی که تو عکسه دلتنگم و دلگیر!



پ.ن

هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است
تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزارساله برخاستم.


پ.ن

دیگه هیشکی مثه من غربت ِاینجا رو نداره.



توسط: نیلوفر |جمعه 2 بهمن ماه سال 1388 , 2:13 PM | موضوع: روزهای ِمن نظرات: 10






بعضی وقت ها نگاه می کنی دور وبرت...می بینی خیلی خلوت است..نه اینکه احساس تنهایی کنی...نه اصلا...اما این خلوت بودن هم زیاد خوشایندت نیست...خلوت یعنی...یعنی... حس ِاینکه واقعا کسی دور و برت نیست...

کسی نیست دور و برت...

نیست دور و برت کسی...

نیست کسی دور و برت...

دورت کسی نیست...

برت کسی نیست...

کسی نیست...

نیست کسی..

نیست...

نیست.




امروز را به باد سپردم


امشب کنار پنجره بیدار مانده ام

دانم که بامداد

امروز دیگری را باخود می آورد

تا من دوباره آن را

بسپارمش به باد...




فریدون مشیری



پ.ن

چند وقته دارم به این فکر می کنم که قسمت نظرات وبلاگم رو ببندم برای همیشه.

پ.ن

می میرم برای آهنگ وبلاگت uncreated عزیز...

پ.ن

امروز اومدم و برای خودم جشن گرفتم..بی مناسبت...درس نخوندم و همش تلویزیون نگاه کردم...یا خودم رو با اینترنت سرگرم کردم...خدا کنه امتحانا تموم بشه...دوباره اسکیت و یه کم آزادی...لااقل سر کلاس اسکیت  میشه 2 ساعت رو تمام و کمال زندگی کرد...

پ.ن

این نوشته به هیچ وجه غمگین نیست...فقط خسته ام!

پ.ن

من یه کار خوب می خوام!ولی پیدا نمیکنم!حقوقش هم اگر خوب نیست مناسب باشه!ولی خود کار خیلی مهمه!اما نیست!


پ.ن مهم

با همه ی این خستگی ها؛ این خونه و سنا فقط مال من هستن!


توسط: نیلوفر |پنجشنبه 1 بهمن ماه سال 1388 , 10:30 PM | موضوع: روزهای ِمن نظرات: 3




دختر که باشی...

دختر که باشی ،دلتنگ که می شوی همان پیراهن قرمزت را تنت می کنی،همان که همیشه عطر هلو دارد!همان که همان طور که می خواهی،است...همان که باعث می شود احساس کنی زیبا هستی...بعد رژلب قرمز پررنگت را برمیداری ...محکم روی لب هایت می کشی...لب هایت را سرخ ِ سرخ می کنی...هارمونی را خوب بلدی...باید همرنگ لباست شود...گاهی هم نیاز نیست چشم ها را سایه زد و خط چشم کشید،فقط همین که دلتنگی خودش کلی حس به چشم ها می دهد...اما این هارمونی را دوست داری...این رنگ ِقرمز خونی را...کشنده است...

این ها همه اش مال توست...نه برای اینکه کسی خوشش بیاید...نه برای اینکه مهمانی دعوتی...نه برای اینکه مهمان داری...یا می خواهی دل ِکسی راببری...فقط دلتنگی و ناگهان وسط کلی درس و کتاب و کار و پروژه بلند می شوی و خودت را پر از هارمونی می کنی....فقط به خاطر اینکه دختری و دلتنگ.

بعد هم به ادامه ی کارهایت می رسی...درس هایت را تمام می کنی...با این تفاوت که حالا دیگر دلتنگ نیستی.

دختر که باشی گاهی این گونه است!




توسط: نیلوفر |پنجشنبه 1 بهمن ماه سال 1388 , 3:21 PM | موضوع: روزهای ِمن نظرات: 6






جزایر و اقیانوس ها را در می نوردم
کنار تو می نشینم
بر مویت دست می کشم
با تو سخن می گویم
و برمی گردم
بی آنکه مرا دیده باشی.

حیرت مکن که پنجره باز است و عروسک هایت می خندند. 




شمس لنگرودی




پ.ن

با تیترم خیلی حال می کنم!!


پ.ن


تو گل سرخ ِ منی

تو گل یاسمنی

تو چنان شبنم پاک سحری؟

               _نه،

                      از آن پاکتری.


حمید مصدق






توسط: نیلوفر |سه شنبه 29 دی ماه سال 1388 , 7:46 PM | موضوع: شعرهایی که دوست دارم نظرات: 8





خیلی دردناکه" نگران" بودن...

احساس کنی از کسی بی خبری...بعد تمام بعد از ظهر رو منتظر بمونی بهت خبر بده که:عزیزم من خوبم ..چرا نگرانی...

بعد تمام شب رو منتظر باشی بهت خبر بده:من خوبم...نگران نباش ...

بعد از اون حتی تا صبح خوابت نبره....یه ساعت هم که خوابت می بره ، از خواب بپری...خواب بد دیده باشی...و این نگرانتر کنه تو رو...فقط منتظر باشی بهت بگه:من همین جام...خوبم...

تو ذهنت هم همش فکر کنی مشکل از توئه...تو زیادی نگرانی...چیزی نشده...همیشه همین طوره...مگه نیست؟چرا این بار این قدر نگران شدی...؟


و تو نمی فهمی دلیل دلشوره هاتو...


ولی نگرانم...

دست خودم نیست...

کاش این قدر بی معرفت نبود...

کاش این نگرانی ها پایانی داشتن...

کاش این قدر دور نبود.




می دونی به حافظ ایمان دارم...

خیالم راحت شد...

خندم می گیره از این فالم.

خوبه...میگه تو سالمی و بی وفا...این نگرانیمو کم می کنه.

جان می دهم از حسرت دیدار تو چون صبح

باشد که چو خورشید درخشان بدر آیی

آخرشم گفته:

حافظ مکن اندیشه که آن یوسف مه روی

باز آید و از کلبه ی احزان بدر آیی...


داستان ِما رو نگاه...حافظ هم با ما بازی میکنه.

ولی دمش گرم...همیشه لااقل راست میگه.





من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم...محتسب داند که من این کارها کم تر کنم...ولی شاید یه چند روزی این وبلاگ رو ترک کنم...یه کم تو "خودم" باشم...گرچه می نویسم... ولی منتشر نمی شود!


ارادتمند

نیلوفر




توسط: نیلوفر |دوشنبه 28 دی ماه سال 1388 , 06:16 AM | موضوع: روزهای ِمن نظرات: 6

قبلی 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 بعدی