رفتیم بیرون...با یه جمعی که می دونیم رابطه ی عشق و عاشقی بین بچه ها نیست...می دونیم فلانی دوست دختر داره ...می دونیم فلانی عاشق اون پسر خوشتیپه ی دانشگاهه...می دونیم فلانی یکی رو دوس داشته که گذاشته رفته...یا می دونیم فلانی دوست دخترشو پیچونده...
رفتارا دوستانه است...کسی قربون صدقه ی کسی نمیره...می دونن که چجوری هستم...با وجود همه ی اینا همه مهربونن...کسی به کسی گیر الکی نمیده...کسی یهو صمیمی نمیشه ...کسی یهو ازم نمی پرسه چته؟!ناراحتی؟!چیزی تو این جمع اذیتم نمی کنه...نباید گوشام رو بگیرم تا چیزی رو نشنوم...نباید چشمام رو رو بعضی چیزا ببندم...نباید جلوی خودم رو بگیرم...نباید غرهای الکی رو تحمل کنم...این جمع رو دوست دارم...تو این جمع کسی با نگاهش اذیتم نمی کنه...تو این جمع میشه تو فکرای خودت باشی و کسی فضولی نکنه...تو این جمع میشه یهو زد زیر خنده...میشه الکی دعوا کرد...تو این جمع همه رعایت می کنن جلوی من فحش ندن...تو این جمع کسی بی جنبه نیست...تو این جمع فقط یه مشکل هست..کسی پیتزا رست بیف دوست نداره!
امروز رفتیم یه کافی شاپ دنج با ستاره...دنج و دوست داشتنی...شاید اولین بار بود که تو یه کافی شاپ به این فکر نکردم که تو از این جا خوشت میاد یا نه؟!
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره، نداره چرا این در و اون در میزنی ای دل غافل دیگه دل بستن و دل بریدن فایده نداره، نداره وقتی ای دل به گیسوی پریشون میرسی خودتو نگه دار وقتی ای دل به چشمون غزل خون می رسی خودتو نگه دار...
من از ضربان کسی مینویسم
که دوست داشت با چشمان تو ببیند.
هیچکس چیزی از ما نخواهد پرسید؛
از روزهای رفته
از سالیان نیامده ...
وبلاگ تمام
شاید روزگاری دیگر...
تا می تونستم نوشتم...از همه چیز...اما ...اما...حیف که گفتنی نیست...
همتون رو یه دنیا دوست دارم...اینجا رو بیشتر از خونه ی واقعیم حتی دوست داشتم...بیشتر از همه جای دنیا...شاید یه روز برگردم...ولی امروز مطمئنم که باید برم...وبلاگ تمام شد چون احساس می کنم حرفی برای گفتن نیست...ولی نیلوفر همیشه هست...دوستون دارم.
مریم پابهماه
حسین سر به بیابان
پیرمرد دقمرگ
و خدا
بزرگ است.
***
خدا معذب است به روی خودش نمیآورد اما وقت حرف زدن لکنت میگیرد و هی دستهایش را در هوا تکان میدهد پنهانی زندگیاش را میکرده
همهی این سالها...
***
مانده ام خیره به این گره های کور گلوله نخ زنده گی ام. حالا گیرم هم که نشستم به باز کردن این همه گره, این همه نخ. این همه پریشانی.
ای ی ی... می دانم دست آخر هم سر و ته این نخ لای انگشت های تو پنهان است.
***
نوبت تو بود چشم بگذاری
دشت زیر آفتاب
گنجشک بر شاخه
من اما نه دور از تو
پنهان شدم.
دشت و گنجشک را دیدی
برای تو بازی تمام شد.
امروز جایی نه خیلی دور
جا پای رفتن زنی است
که پیدایش نکرده ای.
***
دل من :
ضرباهنگش را گم کرده است. اما هنوز می زند.
نوا بود روزی.ماهور و دشتی و اصفهان.
بعد از آن فقط شور می زد.
حالا هنوز و فقط می تپد.
***
باشد ,
قول می دهم ,
- بعد از بی قراری گریه ها برگردم
حوالی سبز تو
یک شاخه شعر بگذارم و بروم
نشان به آن نشان ,
که عشق ,
- هنوز هم دارد ,
نفس می کشد.
***
نه هفت آسمان نه هفت دریا فاصله تنها دستی ست
که به سوی من دراز نمی کنی.
***
درخت خشکیده را سنگباران میکنی بی آنکه بدانی
پاییز را خزانی نیست.
***
هیچکس با دهان ما سخن نخواهد گفت
هیچکس با چشمان ما نخواهد دید
هیچکس صدای گامهای ما را نخواهد شنید
هیچکس فرزندان ما را از آب نخواهد گرفت.
این سطور را بلند بخوان!
من از ضربان کسی مینویسم
که دوست داشت با چشمان تو ببیند.
هیچکس چیزی از ما نخواهد پرسید؛
از روزهای رفته
از سالیان نیامده ...
دیروز تصمیم گرفتم ننویسم تا مدت ها...اما نمی خوام این جا رو هم از خودم بگیرم...کاری که بقیه دارن با من می کنن...دیگه هیچ چیزی ندارم...
دستهایت را از روی گونههایم برندار تا همه چیز سر جایاش بماند. دستهایت را اگر برداری هم اشکها پایین میلغزند هم گوشهی لبها پایین میافتد آن وقت نه از لبخند چیزی میماند نه از برق چشمها.
می دونی این روزا دلم یه حوض ماهی می خواد....دلم می خواست این قدر
شجاع باشم که برای خودمیه همستر بخرم...و باهاش بازی کنم...ولی
اگه واقعا از حیوونا نمی ترسیدمیه اسب می خریدم...یه اسب
ِسفید...عاشق اسب هام...می دونی...دارم فکرمیکنم اگه یه
روزی روزگاری هم اون شاهزادهه با اسب سفیدش بیاد،من نمی تونمباهاش
برم!...البته زیاد مهم نیست...هیچ وقت تو ذهنم حتی تو بچگی شاهزادهای با اسب سفید نبوده...به جاش پیتر پن بوده...که پرواز بلده و روی
زمینراه نمیره...شاید هم برای همینه که همه چیز برام این طوریه...عجیب...
ولیهرچی که هست من دوست دارم...
یکی یه زمانی بهم قول داد کاری می کنه که از اسب ها نترسم...نمی دونم
هنوز هم سر قولش هست یا نه؟
بهش قول می دم اگه کاری کنه که از اسب ها نترسم منم بهش پرواز رو یاد
بدم...