خونه ی نیلوفر

هواپیمای مدل بسازید ! هواپیمای مدل بسازید !
آموزش ساخت هواپیمای مدل
به زبان فارسی - گلایدر و رادیوکنترل
مجموعه ۶۰ فیلم 2010
۱۲۸۰۰ تومان+هدیه فیلمهای اسکار
با کیفیت عالیDivX و زیرنویس فارسی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای




رفتیم بیرون...با یه جمعی که می دونیم رابطه ی عشق و عاشقی بین بچه ها نیست...می دونیم فلانی دوست دختر داره ...می دونیم فلانی عاشق اون پسر خوشتیپه ی دانشگاهه...می دونیم فلانی یکی رو دوس داشته که گذاشته رفته...یا می دونیم فلانی دوست دخترشو پیچونده...

رفتارا دوستانه است...کسی قربون صدقه ی کسی نمیره...می دونن که چجوری هستم...با وجود همه ی اینا همه مهربونن...کسی به کسی گیر الکی نمیده...کسی یهو صمیمی نمیشه ...کسی یهو ازم نمی پرسه چته؟!ناراحتی؟!چیزی تو این جمع اذیتم نمی کنه...نباید گوشام رو بگیرم تا چیزی رو نشنوم...نباید چشمام رو رو بعضی چیزا ببندم...نباید جلوی خودم رو بگیرم...نباید غرهای الکی رو تحمل کنم...این جمع رو دوست دارم...تو این جمع کسی با نگاهش اذیتم نمی کنه...تو این جمع میشه تو فکرای خودت باشی و کسی فضولی نکنه...تو این جمع میشه یهو زد زیر خنده...میشه الکی دعوا کرد...تو این جمع همه رعایت می کنن جلوی من فحش ندن...تو این جمع کسی بی جنبه نیست...تو این جمع فقط یه مشکل هست..کسی پیتزا رست بیف دوست نداره!


امروز رفتیم یه کافی شاپ دنج با ستاره...دنج و دوست داشتنی...شاید اولین بار بود که تو یه کافی شاپ به این فکر نکردم که تو از این جا خوشت میاد یا نه؟! 





توسط: نیلوفر |دوشنبه 10 اسفند ماه سال 1388 , 2:18 PM | موضوع: روزهای ِمن نظرات: 17






من خسته ام

از وقتی که رفته ای از تمام دیوارها خسته ام


هنوز هم منتظرم کسی مرا با دوچرخه اش به تو برساند


می  دانم دوستم نداری

این روزها حتی گاهی فکر می کنم

هیچ وقت مرا دوست نداشته ای


اما فکر می کنم...فکر می کنم ؛ همین کافیست برایم

که بدانی چقدر دوستت دارم


مهم نیست چقدر بگذرد

من همیشه دوستت خواهم داشت



این روزها نه قطار ها به مقصد تو حرکت می کنند

نه اتوبوس ها

و نه حتی بوسه ها!


این روزها حتی التماس ها را نمی شنوی

حتی نگاه ها!


این روزها از تو دلگیر نیستم

این روزها همه  چیز بوی ندانستن می دهد!


فقط دوست دارم بدانم مهربان ِ بی وفای ِ من ؛ارزشش را داشتم،نداشتم؟





نیلوفر.غمگین ترین روزهای سال 88.آخرین ماه زمستان.اسفند.



َ



توسط: نیلوفر |دوشنبه 10 اسفند ماه سال 1388 , 00:29 AM | موضوع: شعرهای نیلوفر نظرات: 7





 

Maybe I was born to tell you I love you





توسط: نیلوفر |شنبه 8 اسفند ماه سال 1388 , 10:59 PM | موضوع: روزهای ِمن نظرات: 10





دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره، نداره

دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره، نداره
چرا این در و اون در میزنی ای دل غافل
دیگه دل بستن و دل بریدن فایده نداره، نداره
وقتی ای دل به گیسوی پریشون میرسی خودتو نگه دار
وقتی ای دل به چشمون غزل خون می رسی خودتو نگه دار...


{دانلود کنید}





توسط: نیلوفر |جمعه 7 اسفند ماه سال 1388 , 11:57 PM | موضوع: شعرهایی که دوست دارم نظرات: 4




سخته ...

نوشتن برام خیلی سخت شده ...


بیشترین حسی که دارم بهت و حیرته...


می خواستم این وبلاگ رو برای همیشه ببندم...اما نشد...نمی دونم به خاطر دوستای خوبم بود...به خاطر این خونه بود...یا به خاطر خودم...یا ...

تا حالا شده این قدر مبهوت  و سر درگم  باشین که ندونین چیکار کنین؟!



بسم الله


دوباره می نویسم...


این جا خونه ی نیلوفره...یا همه ی غم ها و شادیهاش...خونه ی من...








توسط: نیلوفر |جمعه 7 اسفند ماه سال 1388 , 01:05 AM | موضوع: روزهای ِمن نظرات: 11



این سطور را بلند بخوان!

من از ضربان کسی می‌نویسم
که دوست داشت با چشمان تو ببیند.

هیچ‌کس چیزی از ما نخواهد پرسید؛
از روزهای رفته
از سالیان نیامده ...





وبلاگ تمام




شاید روزگاری دیگر...





تا می تونستم نوشتم...از همه چیز...اما ...اما...حیف که گفتنی نیست...

همتون رو یه دنیا دوست دارم...اینجا رو بیشتر از خونه ی واقعیم حتی دوست داشتم...بیشتر از همه جای دنیا...شاید یه روز برگردم...ولی امروز مطمئنم که باید برم...وبلاگ تمام شد چون احساس می کنم حرفی برای گفتن نیست...ولی نیلوفر همیشه هست...دوستون دارم.

همین.

نیلوفر.جمعه 16 بهمن  88.





توسط: نیلوفر |جمعه 16 بهمن ماه سال 1388 , 4:28 PM | موضوع: روزهای ِمن نظرات: 28




مشترک موردنظر

خط را فروخته است.
تو را هم.
گوشی را بگذار و
برو.


***


خدا و من
هر دو کم‏خوابیم.
شب‏ها
او پیامبران را می‏شمرد
من گوسپندان را.

***
مریم پابه‏ماه
حسین سر به بیابان
پیرمرد دق‏مرگ
و خدا

بزرگ است.


***


خدا معذب است
به روی خودش نمی‏آورد
اما وقت حرف زدن
لکنت می‏گیرد
و هی دست‏هایش را در هوا تکان می‏دهد
پنهانی زندگی‏اش را می‏کرده

همه‏ی این سال‏ها...


***


مانده ام خیره به این گره های کور گلوله نخ زنده گی ام.
حالا گیرم هم که نشستم به باز کردن این همه گره, این همه نخ. این همه پریشانی.

ای ی ی... می دانم دست آخر هم سر و ته این نخ لای انگشت های تو پنهان است.


***


نوبت تو بود چشم بگذاری
دشت زیر آفتاب
گنجشک بر شاخه
من اما نه دور از تو
پنهان شدم.
دشت و گنجشک را دیدی
برای تو بازی تمام شد.
امروز جایی نه خیلی دور
جا پای رفتن زنی است

که پیدایش نکرده ای.


***


دل من :
ضرباهنگش را گم کرده است. اما هنوز می زند.
نوا بود روزی.ماهور و دشتی و اصفهان.
بعد از آن فقط شور می زد.
حالا هنوز و فقط می تپد.


***


باشد ,
قول می دهم ,
- بعد از بی قراری گریه ها برگردم
حوالی سبز تو
یک شاخه شعر بگذارم و بروم
نشان به آن نشان ,
که عشق ,
- هنوز هم دارد ,

نفس می کشد.


***


نه هفت آسمان
نه هفت دریا
فاصله
تنها دستی ست

که به سوی من دراز نمی کنی.


***


درخت خشکیده را
سنگ‌باران می‌کنی
بی آنکه بدانی

پاییز را خزانی نیست.


***


هیچ‌کس با دهان ما سخن نخواهد گفت
هیچ‌کس با چشمان ما نخواهد دید
هیچ‌کس صدای گامهای ما را نخواهد شنید
هیچ‌کس فرزندان ما را از آب نخواهد گرفت.

این سطور را بلند بخوان!
من از ضربان کسی می‌نویسم
که دوست داشت با چشمان تو ببیند.

هیچ‌کس چیزی از ما نخواهد پرسید؛
از روزهای رفته
از سالیان نیامده ...







توسط: نیلوفر |جمعه 16 بهمن ماه سال 1388 , 2:01 PM | موضوع: شعرهایی که دوست دارم نظرات: 5



عشق من!


 سالها بعد


روزگاری که تو دیگر جا افتاده شده ای و من پیر...

روزگاری که موهایت سفید شده اند

و من  تارهای سفید مویم را رنگ می کنم...


روزگاری که دیگر به این فکر نمی کنم که آیا رژ لب صورتی ام را

در دیدارهایمان بزنم...


روزگاری که تو شاید دیگر به من فکر نکنی...

به اینکه یادت بماند همیشه مرا همان طور که دوست دارم صدا بزنی...


روزگاری که دیگر به طعم لب های هم فکر نمی کنیم...


روزگاری که خوشحالیم از اینکه روزی روزگاری عاشقی کرده ایم...



در همان زمان،درست همان زمان عشقمان اتفاق می افتد...


اینگونه:

ما هم را در غریبترین نقطه ی دنیا...می بینیم...در یک خیابان شلوغ...

طعم نگاه های هم را می شناسیم...



وقتی هردو از روزمرگی...از پیری خسته ایم...

وقتی هردو به این می اندیشیم که چقدر جوان بودن خوب بود...حتی با آن همه مشکل...با آن همه رنج...

وقتی هردو ،هنوز هم،گه گداری عکس های یادگاری یکدیگر را

یواشکی نگاه می کنیم...

و می اندیشیم که:کجاست؟چه می کند؟

وقتی هر دو هنوز هم ناگهان بی دلیل لبخند می زنیم در لحظاتی که به یاد هم می افتیم...

وقتی من باز هم همین حماقت های همیشگی ام را دارم...

وقتی که من باز هم همین قدر فراموشکارم ...و تو همین قدر بد قول و بی وفا...

وقتی که تو فکر می کنی سنا الان چند ساله است؟!

وقتی که من فکر می کنم آیا موهایت هنوز هم همان قدر جذاب هستند؟

وقتی که تو فکر می کنی چرا هیچ کس غیر از من تو را با پسوند "ی"صدا نکرد؟


درست در همین زمان عشق ما اتفاق می افتد...

و ما یکدیگر را  در غریبترین نقطه ی دنیا می بینیم

در یک خیابان شلوغ

و طعم نگاه های هم را می شناسیم



و من بی تابانه آن روز را انتظار می کشم...



نیلوفر.زمستان غمگین و سرد 88



پ.ن

امروز عاشقانه ترین شعری رو که نوشته بودم پیدا کردم...مال زمستان ۸۶ بود...چقدر زود گذشت...


پ.ن

امروز با سنا بازی کردم...یه عالمه...خاله تصادف کرده.بابا نیست.شقا نیست.مامان ناراحته.و من با سنا بازی می کردم!!دیوونه!


توسط: نیلوفر |سه شنبه 13 بهمن ماه سال 1388 , 10:37 PM | موضوع: شعرهای نیلوفر نظرات: 11



دیروز تصمیم گرفتم ننویسم تا مدت ها...اما نمی خوام این جا رو هم از خودم بگیرم...کاری که بقیه دارن با من می کنن...دیگه هیچ چیزی ندارم...





دست‏هایت را
از روی گونه‏هایم برندار
تا همه چیز سر جای‏اش بماند.
دست‏هایت را
اگر برداری
هم اشک‏ها پایین می‏لغزند
هم گوشه‏ی لب‏ها پایین می‏افتد
آن وقت
نه از لبخند چیزی می‏ماند
نه از برق چشم‏ها.





پ.ن

ناف مرا به صبر بریده اند

تو محکم ترش کردی...


پ.ن

من می دونم...



توسط: نیلوفر |سه شنبه 13 بهمن ماه سال 1388 , 4:22 PM | موضوع: شعرهایی که دوست دارم نظرات: 6

 

 

 

 

 

می دونی این روزا دلم یه حوض ماهی می خواد....دلم می خواست این قدر شجاع باشم که برای خودم یه همستر بخرم...و باهاش بازی کنم...ولی اگه واقعا از حیوونا نمی ترسیدم یه اسب می خریدم...یه اسب ِسفید...عاشق اسب هام...می دونی...دارم فکر میکنم اگه یه روزی روزگاری هم اون شاهزادهه با اسب سفیدش بیاد،من نمی تونم باهاش برم!...البته زیاد مهم نیست...هیچ وقت تو ذهنم حتی تو بچگی شاهزاده ای با اسب سفید نبوده...به جاش پیتر پن بوده...که پرواز بلده و روی زمین راه نمیره...شاید هم برای همینه که همه چیز برام این طوریه...عجیب...

ولی هرچی که هست من دوست دارم...

 

 

 

یکی یه زمانی  بهم قول داد کاری می کنه که از اسب ها نترسم...نمی دونم هنوز هم سر قولش هست یا نه؟

بهش قول می دم اگه کاری کنه که از اسب ها نترسم منم بهش پرواز رو یاد بدم...






فک کنم کم کم دیگه دارم دیوونه میشم

 

 

 

پ. ن

این قدر سر وصدا نکنین سنا خوابه


 

توسط: نیلوفر |پنجشنبه 8 بهمن ماه سال 1388 , 6:12 PM | موضوع: روزهای ِمن نظرات: 17

قبلی 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعدی