خونه ی نیلوفر

پرورش شترمرغ ! پرورش شترمرغ !
آموزش پرورش شترمرغ
شغلی پردرآمد با تسهیلات بانکی
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای





تاب تاب عباسی

خدا منو نندازی...






توسط: نیلوفر |شنبه 28 فروردین ماه سال 1389 , 00:36 AM | موضوع: روزهای ِمن نظرات: 6

...


دارم فکر می کنم

می دانی...موضوع این است که من گاهی بیش از حد فکر می کنم...

اصولا آدم ِ خیلی خوشحالی هم نیستم...

ولی این روزها بیشتر از همیشه حساسم...اما خدا را شکر کسی "نازکِش" نیست...بد عادت نمی شوم...دوباره می شوم همان نیلویی که بودم...ناراحت هم یاد گرفته ام که نشوم...این روزها گرفته ام...یعنی الان چند ماهیست که دلگیرم...و نمی دانم چه مرگم است...این قدر سر در گمم...این قدر تناقض در وجودم هست که از همه چیز خسته شده ام...شده خسته شده باشی؟...روحت خسته باشد؟ شده ندانی چه خاکی به سر ِ احساسات و دنیایت بریزی؟ شده واقعا احساس کنی داری دیوانه می شوی؟ حتی علائمش را ببینی؟ شده ترسیده باشی از اینکه داری دیوانه می شوی؟!

گاهی درروز بیشتر از صد بار دوست دارم وبلاگم را آپ کنم...هر چیزی را که می شنوم..هر چیزی را که می خوانم دوست دارم بنویسم...به نظرم همه جالب می آیند....اما وقتی به خانه بر می گردم...به اتاقی که دیگر خیلی انس گرفته ام به در و دیوارش...آخرش غمگین می نویسم...آخرِ همه ی نوشته هایم غمی هست که نمی دانم از کجا می آید...و این مرا درگیر می کند...حتی بیشتر، شعرهایی را دوست دارم که غمبارند...

همیشه بچه تر که بودم شعرهای فریدون رادوست داشتم...و سهراب...اما فریدون قهرمان ِ زندگیم بود...آهنگی که در نوشته هایش دارد یک جور شادی می بخشد...شبیه ِ ترانه می نویسد...ولی چند سالیست که نمی توانم نوسته هایش را تحمل کنم...فقط سپید می خوانم...سپید می نویسم...سپید دوست دارم...به نظرم سپید می تواند بیشتر مرا به چیزی که می خواهم برساند...و امروز فکر می کنم سپید غمناک است...

چند وقتیست که رمان های ایرانی را بیشتر می خوانم...یعنی خیلی بیشتر...به نظرم باعث می شوند که از زمان و مکان خارج شوم...و روزهایی بوده که همین رمان ها مرا نجات داده اند...مرا از فکر و خیال و نگرانی و دلشوره نجات داده اند...بعضی داستان ها طوری هستند که می شود در آن ها غرق شد....می شود رفت به دنیایی که همه چیزآسان است...امید هست...می توان رسید به جایی که انتظار پایان می یابد...و برای دانستن ِ سرنوشت ِ قهرمان ِ  داستان ،کافیست یک شب تا صبح بیدار بمانی و کتاب را تمام کنی فقط!

این روزها بیشتر سعی می کنم سرم را شلوغ کنم...روبیک یاد گرفته ام...کلاس ورزش می روم...سعی می کنم شاد باشم...سعی می کنم با دوستانم خوشحال باشم...اما هیچ کدام از ته ِ دل نیست!اصلا این دل ِ لعنتی چه مرگش هست؟اصلا چرا این دلی را که هیچ کس ندیده این قدر جدی می گیریم؟!

نصیحت نمی خواهم...نمی خواهم راه حلی بیابم...فقط بگویید من چه مرگم است؟!همین!


پ.ن

شاید این یکی از بلند ترین نوشته های بلاگم بود!

توسط: نیلوفر |پنجشنبه 26 فروردین ماه سال 1389 , 11:32 PM | موضوع: روزهای ِمن نظرات: 6




امروز برای اولین بار بود که به این فکر کردم که نوشته هامو چاپ کنم...


باید میومدم و این جا می نوشتم...تا یادم نره...


خیلی احتیاج به رویایی برای برآورده کردن داشتم...و این رویا به اندازه ی کافی برای من جالب و دوست داشتنیه...رویاییه که می تونم یه واقعیت تبدیلش کنم...شاید زیاد طول بکشه ...اما زمانی میرسه که کتابم خونده می شه!



اسمش رو هم انتخاب کردم!




نظرات رو تایید خواهم کرد ان شاالله!



پ.ن

عکس خیلی هم بی ربط نیست!!!




توسط: نیلوفر |پنجشنبه 26 فروردین ماه سال 1389 , 12:16 PM | موضوع: روزهای ِمن نظرات: 6


مجموعه ای از بهترین شعرها (یا قسمت هایی از شعرها)یی که در چند ماه اخیر خوندم...نمی دونم از کی هستن...

 


 

اذیتم نکن
تیرم خطا نمی‌رود
به انگشت‌های کشیده‌ام
پلیس مشکوک نمی‌شود
آرام مدادم را پشت گوش می‌گذارم
زیر لب آواز می‌خوانم
راستی !
چه کسی می‌فهمد
زنی
در شعری بی‌وزن
تو را
از پا در آورده!

 

***

 

این روزها برایم حکم آورده اند از خود شخص خدا
که عاشقی عاقبت خوشی دارد برای من


***

 

دستم به آسمان نمی رسد اما
دست تو را که می گیرم
چند ستاره در مشت من است

 

***


شکوفه های درختان سیب
کلاغ داده اند
و من
به جای سیب سرخ
کلاغ سیاهی را پرنکنده می خورم.
شیرین نیست
اما،
از درخت سیب چیدمش.

 

***

 

می‌آیی فرار کنیم؟
-
اگر باران بیاید
-
نه، هزار سال است که نیامده
و حالا حالاها که بیاید
چشم‌هایت را روی هم بگذار
و دست‌ها را روی دلت
هروقت صدای جیرجیرک‌ها بلند شد
پرواز می‌کنیم
باور کن


***

حوصله کن
عاقبت بزرگ می شویم
از این خانه ی هزار پنجره ی روبه رو
                                    
کمتر که نیستیم
فقط دعا کن
تا ما با خواب های عاشقانه می میریم
دنیا را آب نبرد
من از آب رفتن دامن قرمز کودکی
                                        
دل خوشی ندارم...

 

***

بی بی!

این سربازان، خاجند. آس پیک هم نشدند بیایند بالای ورق‌ها بمانند لااقل!

حکم از همان اول ” دل “ بود.

ـ بازی کن!


***

 

آهای سقای رویاها و کابوس‌ها...

جرعه‌ای خواب که نه٬ چکه‌ای خواب مرا بس.

 

 

***

 

تقصیر از خودم بود
دسته کلید علاقه که گم شد
باید قفل تمام آرزوها را عوض می کردم
....
یک شب که خسته به خانه برگشتم
دیگر هیچ رویایی کنار بالشم نمانده بود
یک نفر باید ماه را
زیر روسری اش
از پشت بام خانهُ ما دزدیده باشد.

 

 

 

***

 

 

توسط: نیلوفر |چهارشنبه 25 فروردین ماه سال 1389 , 10:41 PM | موضوع: شعرهایی که دوست دارم نظرات: 7





کجایی مرد؟!

این شهر
بی تو دلم را به درد می آورد
هیچ می دانی
چند رکعت شراب قضا به گردن ماست؟!
تو و من
هزار و یک شب بیدار
بدهکار همیم .

ابر های کولی شهر
سراغ شیطنت را
از
ردیف ردیف غزل هایم می گیرند
آنقدر که قافیه را می بازم
و پشت رویای آمدنت پنهان می شوم.
عطر شکوفه های نارنج را
زیر گامهای حضورت قربانی خواهم کرد.
گرگ و میش چشمهایت را امانت می خواهم
تا
نسیم ملایم و نمناک تهران را
به عقد بادهای هرزه کویر  درآورم
باران اگر ببارد ...




پ.ن

کامنتها رو بعد تایید می کنم




توسط: نیلوفر |سه شنبه 24 فروردین ماه سال 1389 , 11:32 PM | موضوع: شعرهایی که دوست دارم نظرات: 8




الان ساعت 1:35 دقیقه ی بامداده و من یهو یادم اومده تو خواب که وقتی بچه بودیم شقایق یه عروسک داشت که اسمش "ملیکا" بود و هیچ وقت نمی داد من باهاش بازی کنم...یهو اسمش یادم اومد...موهاش بلند بود ...و از همه ی عروسکای من قد بلندتر بود...

بعد خیلی دوس دارم بهش بگم من اون موقع که کوچیک بودم خیلی دوست داشتم عروسکت مال ِمن باشه...خیلیییی...و همیشه فکر می کردم که اگه مال ِ من بود این قدر گوشه ی اتاق نمی ذاشتمش ...حسابی باهاش بازی می کردم و در ضمن اسمش رو هم ملیکا نمی ذاشتم...تازه اگه می خواستی به تو می دادم باهاش بازی کنی...!



پ.ن

...


پ.ن

عروسک ِ بچگی هام هنوزم زنده است...به کسی نگین اما اسمش "هَپَلی هَپو" ئه!!!









توسط: نیلوفر |سه شنبه 24 فروردین ماه سال 1389 , 01:45 AM | موضوع: روزهای ِمن نظرات: 6






برای من همیشه  زمان ؛ شصت و یکمین ثانیه، از شصت و یکمین دقیقه ، از بیست و پنجمین ساعت  ِ سی و دومین روز ِ سیزدهمین ماه ِ پنجمین فصل سال است...



این ساعت به وقت خانه ی نیلوفر است!



حالا ببین چقدر  برای نیلوفر سخت است در خانه ای زندگی کند که زمانش هم با بقیه ی دنیا متفاوت است...  دل کندن آسان نیست!







توسط: نیلوفر |دوشنبه 23 فروردین ماه سال 1389 , 10:06 PM | موضوع: روزهای ِمن نظرات: 6




چند وقت پیش کتابی خریدم:


بخش هایی از صحنه دوم نمایشنامه: داستان خرس های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد".

نوشته ی: " ماتئی ویسنی یک".




: بگو آ.
- آ.
: مهربونتر، آ.
- آ.
: آهسته تر، آ.
- آ.
: من یه آى لطیف تر میخوام، آ.
- آ.
: با صدای بلند اما لطیف، آ.
- آ.
: بگو آ، یه جوری که انگار میخوای بهم بگی دوستم داری.
- آ.
: بگو آ، یه جوری که انگار میخوای بهم بگی هیچ وقت فراموشم نمیکنی.
- آ.
: بگو آ، یه جوری که انگار میخوای بهم بگی خوشگلم.
- آ.
: بگو آ، یه جوری که انگار میخوای اعتراف کنی خیلی خری.
- آ.
: بگو آ، یه جوری که انگار میخوای بگی برام میمیری.
- آ.
: بگو آ، یه جوری که انگار میخوای بهم بگی بمون.
- آ.
: بگو آ، یه جوری که انگار میخوای بهم بگی لباساتو درآر.
- آ.
: بگو آ، یه جوری که انگار میخوای ازم بپرسی چرا دیر اومدی.
- آ.
: بگو آ، مثل اینکه بخوای بهم بگی سلام.
- آ.
: بگو آ، مثل اینکه بخوای بهم بگی خداحافظ.
- آ.
: بگو آ، مثل اینکه ازم بخوای یه چیزی برات بیارم.
- آ.
: بگو آ، مثل اینکه بخوای بهم بگی خوشبختم.
- آ.
: بگو آ، مثل اینکه بخوای بهم بگی دیگه هیچوقت نمیخوای من رو ببینی.
- آ.
: نه، اینجوری نه.
- آ.
: ببین اگه به حرفم گوش نکنی دیگه بازی نمیکنم.
- آ ...
: پس بگو آ، یه جوری که انگار میخوای بهم بگی دیگه هیچ وقت نمیخوای من رو ببینی.
- آ ...
: آهان، حالا خوب شد. حالا بگو آ، یه جوری که انگار میخوای بهم بگی بدون من خیلی بد خوابیدی، که فقط خواب من رو دیدی، و صبح خسته و کوفته بیدار شدی بدون اینکه هیچ میلی به زندگی داشته باشی.
- آ ...
: آهان. بگو آ، انگار که میخوای یه چیز خیلی مهم بهم بگی.
- آ.
: بگو آ، انگار که بخوای بهم بگی که دیگه ازت نخوام بگی آ.
- آ.
: بگو آ، انگار که میخوای بگی فقط با آ حرف زدن خیلی عالیه.
- آ.
: ازم بخواه که بگم آ.
- آ.
: ازم بخواه که یه آی لطیف بگم.
- آ.
: ازم بخواه که آهسته یه آی لطیف بگم.
- آ.
: ازم بپرس همون قدر که دوستم داری، دوستت دارم؟
- آ؟
: بهم بگو که دارم دیوونت میکنم.
- آ.
: و اینکه دیگه حوصله ات سر رفته.
- آ.
: خب، من قهوه میخوام ؟
- آ؟
: معلومه که میخوام.
- آ ؟
: آره یه قند کوچولو، مرسی.
- آ ؟
: نه خودم دارم.
- آ ؟
: فعلا نه، مرسی.
- آ ؟
: نمیدونم ... شاید ... ترجیح میدم امشب خونه غذا بخوریم.
- آ.
: باشه، ولی آخه سُسش رو داریم؟
- آ.
: پس بریم بیرون.
- آ.
: پس همینجا بمونیم.
- آ ...
: بیا اینجا ...
- آ ...
: تو چشام نگاه کن.
- آ.
: تو دلت یه آ بگو.
- ...
: مهربونتر.
- ...
: بلندتر و واضح تر، برای اینکه بتونم بگیرمش.
- ...
: حالا یه آ تو دلت بگو، انگار که میخوای بهم بگی دوستم داری.
- ...
: یه بار دیگه.
- ...
: یه آ تو دلت بگو، انگار میخوای بهم بگی هیچوقت فراموشم نمیکنی ...
- ...
: یه آ تو دلت بگو، انگار میخوای بگی خوشگلم.
- ...
: حالا میخوام یه چیزی ازت بپرسم ... یه چیز خیلی مهم ... و میخوام تو دلت بهم جواب بدی. آماده ای؟
- ...
: آ ؟
- ...
: ...
- ...




پ.ن:

یاد یه زمانی افتادم...یاد بازی هامون!


پ.ن:

    آ   !  تا آخر دنیا !


پ.ن:

دوس دارم این نمایشنامه رو بازی کنم!گرچه هیچ وقت بازیگر خوبی نبودم!


پ.ن:

دوباره...



توسط: نیلوفر |یکشنبه 22 فروردین ماه سال 1389 , 10:33 PM | موضوع: روزهای ِمن نظرات: 9




در تنهایی هام

به همه ی پرستو های دنیا فکر می کنم

 

مخصوصا به آن دو پرستو که همیشه پشت پنجره ی اتاقم  بودند...

همان هایی که هیچ وقت نشد اهلی شان کنم ...درست مثل تو...

 

خب من از همان اول هم خوب بلد نبودم !

پرستو ها را نمی شناختم

 

اما  دلم بزرگ بود...

ترسو نبودم

 

بعد ها فهمیدم؛

پرستو ها را اهلی نمی شود کرد...

مخصوصا وقتی خودت اهلی نباشی !

 

خب نه تنها من اهلی نبودم

تو هم برای خودت یک پا  پرستو بودی...

 

هر دو پریدن بلد بودیم...

 

 گاهی فکر می کنم چرا باید دو پرنده با هم آشنا شوند؟

چرا ؟

شاید اگر یکی از ما شکارچی بود ،

شاید اگر یکی از ما پرنده نبود...خزنده بود،چرنده،یا حتی جهنده ... همه چیز بهتر می شد !

 

 

بد تر از همه این بود که تو پرستو بودی و من پروانه! هیچ کدام اهلی نبودیم!


ببین بال های من مثل تو نیست...زود ترک بر میدارند ...زود می شکنند...



نیلوفر.فروردین 89





توسط: نیلوفر |شنبه 21 فروردین ماه سال 1389 , 9:54 PM | موضوع: شعرهای نیلوفر نظرات: 5

چرا نمی فهمین خب؟

من حالم خوب نیست...سرما خوردم...نمی تونم درست نفس بکشم...اعصابم خورده...دوس دارم دو ساعت با آرامش بخوابم...این قدر منو اذیت نکنین...از همتون بدم میاد...از همتون...این قدر منو اذیت نکنین...می فهمین؟!




پ.ن:فقط دوس دارم یه کم آروم باشم...خیلی قبولش سخته؟



پ.ن:مشخصه که قاطی کردم!!!



پ.ن:نظرات رو بعدا تایید می کنم!





توسط: نیلوفر |شنبه 21 فروردین ماه سال 1389 , 2:58 PM | موضوع: روزهای ِمن نظرات: 5

قبلی 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعدی