شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته شعر
شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت.
خدا گفت : دیگر تمام شد.دیگر زندگی برای
هر دوتان دشوار می شود.زیرا شاعری
که بوی
آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است
و فرشته ای که مزه عشق را
بچشد،
آسمان برایش تنگ.
خاک و پر
فرشته ای دست شاعر را گرفت تا راه های آسمان را نشانش بدهد و شاعر بال
فرشته را گرفت تا کوچه پس کوچه های زمین را به او معرفی کند.شب که هر دو
به خانه برگشتند، روی بال های فرشته قدری خاک بود و روی شانه های شاعر چند
تا پر.
******
فرشته سر به هوا بود
فرشته سر به هوا بود و مدام بین آسمان و زمین پرسه می زد. صبح ها که خدا
فرشته ها را حاضر و غایب می کرد، فرشته نبود و شاعر به جایش حاضر می گفت.و
شب ها که خدا به خلوت شاعران سر می زد، شاعر نبود و فرشته به جای او حاضر
می گفت.
خدا هیچ وقت اما به روی آن دو نیاورد.خدا تنها به سر به هوایی شاعر و فرشته می خندید.
******
فرشته در دفتر شعر
فرشته بازیگوش بود، از بهشت بیرون آمد و گم شد. شاعر او را پیدا کرد و توی دفتر شعرش برای او بهشتی ساخت.
فرشته همان جا ماند و دیگر به بهشت خودش برنگشت.خدا هم برای بردنش اصرار نکرد.
تنها یک روز خدا به شاعر گفت: مهم این نیست که بهشت در آسمان باشد یا زمین و مهم این نیست که من بسازمش یا تو.
مهم آن است که بهشتی باشد و دستی که آن را بسازد.
امروز دوباره یک اتفاق بد افتاد...گاهی فکر می کنم این اتفاقات ِ گاه و بی گاه نوعی نشانه است...می خواهند به من چیزی را ثابت کنند...ثابت کنند چقدر خسته ام...چقدر نیاز به یک "مهربانی ِ عمیق" دارم..و همه ی کسانی که دوستشان دارم به نحوی این یک مورد را از من دریغ می کنند...
شاید این اتفاقات می خواهند به منی که دائم فکر می کنم باید مستقل باشم...به منی که فکر می کنم نظر هیچ کسی برایم مهم نیست...به منی که فکر می کنم نباید از کسی توقع داشته باشم...آری به من ِ لعنتی ،ثابت کنند که" تنها" هستم...ثابت کنند که حتی اگر نخواهی باور کنی که نیاز به کسانی برای درد و دل کردن داری...نیاز به دوستی برای دوست داشتن داری....باز هم،باز هم تنهایی....یک تنهایی ِعمیق...که ریشه اش فرای ِ همه ی این بودن هاست....
چقدر دلم برای یک آرامش ِ عمیق تنگ شده...برای یک آرامش نه از جنس ِخواب...از جنس ِخیال ِ راحت...از جنس ِ آسودگی...
سرسخت شده ام این روزها...ولی شکستنی تر...
پ.ن
راستی خبر خوبم هم اینه که ماهیم زنده است...:) قده یه دنیا خوشحالم...
پ.ن
خبر دیگه اینکه امروز تست تئاتر دادم...با وجود اینکه انتظار نداشتم که خوب باشه...ولی خیلی خوب بود...:)
آی همه ی مردم دنیا دیگر از شما دلخور نیستم...می دانم چرا دل نمی بندین...
***
فکر کن که نیلوفر باشی و برایت بنویسند:
چقدر گل کردهام
من که چوبِ خشکی بودم
آه
تو پیچیدهای بر من
نیلوفرم
***
امروز غم ِ عالم به دلم ریخت...یکی از ماهی هام مرد...همونی که روز ِ عید برای خودم خریده بودم...یه ماهی سفید ِ کوچولو...دوسش داشتم...هر روز بهش غذا می دادم...حالا به کی غذا بدم وقتی دل تنگم؟....بعد نگاه کنم که داره از رو آب ِ تنگش غذا می خوره ...و آرامش دنیا به دلم بریزه...و با وجود اینکه دوسش دارم بترسم آب ِ تنگش رو عوض کنم...بعد یه عالمه التماس کنم به مامان که بیاد آب تنگش رو عوض کنه...خب حالا چیکا کنم وقتی دلم تنگه؟
می دونی ... آهای کسی که منو آوردی تو این دنیا...تو به من یه عالمه روزای خوب بدهکاری...!
حواست باشه!
خدا فراموش کرده بود ،
که به من" یک عالمه روزهای خوب" بدهکار است!
فراموش کرده بود به من مقروض است!
هی حرف را عوض می کرد،
هی سرش را می انداخت پایین،
هی می گفت: می دانستی کلاغ ها صد سال عمر می کنند؟
می خواست خواس ِ من را پرت کند
بعد که فهمید گول نمی خورم
گریه اش گرفت
می گفت من این همه" روز ِ خوب" از کجا بیاورم؟
می گفت دروغ گفته که عادل است و حکیم،
می گفت این دنیا خوب بشو نیست،
اگر می توانست برای ِ خودش کاری می کرد،
با پشت دست اشک هایش را پاک می کرد!
ولی این بار دلم نسوخت
گفتم:لعنتی ... این بار کوتاه نمی آیم!
گفتم:
تو به من" یک عالمه روزهای خوب "بدهکاری!
اگر برای خودت هم کاری نتوانستی بکنی،
حق مرا باید بدهی،
وگرنه کاری می کنم از به وجود آوردن ِ من پشیمان شوی!
در نگاهش دیدم که دارد فکر می کند ،
دارد حساب می کند که چقدر دیگر برنامه ریزی کند،
تا حسابش با من یکی لااقل پاک شود!
در نگاهش دیدم!
نیلوفر.اردیبهشت 89
پ.ن:
امروز قده یه دختر بچه ی کوچیک بودم...دلم همون قدر کوچیک شده بود...شایدم بیشتر...
پ.ن:
حالا زیاد به خدا فشار نیاورید حق شما را هم بدهد...می خواسته برای ِ خودش همدم بسازد ...حتما احساس ِ تنهایی می کرده که ما را به وجود آورده...وگرنه منظور ِ بدی نداشته...طفلک تنهاست...مثل ِ من...
امروز همه
ی خیابونا رو گز کردم...خیلی چیزا بود که باید می خریدم...از طرفی دوستم هم یه عطر
مردونه میخواست برای هدیه دادن...این شاید دومین باری بود که داشتم عطرای مردونه
رو بو می کردم و چقدر دوست داشتم بوی ِ بعضی هاشون رو...دفعه ی قبل یه بوی سرد رو
انتخاب کردم...میگفتن برای هوای ِ گرم بوی سرد بهتره...اما این دفعه بوهای گرم رو
انتخاب کردیم...هنوزم سر انگشتام یه بوی خوش میده...بی اختیار همش انگشتام رو بو
می کنم...کاش لااقل اسم عطر رو می پرسیدم...ولی مطمئنم یادم نمی موند...
بچه که
بودم، استاد موسیقیم یه مرد ِ جوون بود...یه عطر می زد که همیشه از بوش لذت می
بردم...اون موقع یه دختر بچه ی خجالتی بودم و نمی تونستم ازش بپرسم که اسم عطرتون
چیه؟...یا بگم: چه عطر خوش بویی!...ولی اگه دوباره ببینمش حتما این رو بهش می گم...و
میگم که حتی تا همین امروز هم بوی یه عطر این قدر منو مست نکرده...
شایدم این
عطر مخصوص ِ اون بود....با وجود اینکه همیشه آهنگام رو نصفه نیمه می زدم و دعوام
می کرد... ولی به خاطر بوی ِ همیشگی ِ عطرش دوسش داشتم...
از آدمایی
با عطرهای ِ ماندگار خوشم میاد...
میگن هر
عطری روی تن ِآدمای مختلف بو های متفاوت داره... میگن وای به روزی که به عطر ِ تن
ِ کسی عادت کنی...اما یه چیز ِ دیگه هم می گن:میگن هدیه دادن ِ عطر" دوری"
میاره...فک کنم واقعا دوری میاره...حتی اگه نیاره هم دیگه به کسی عطر هدیه نمی
دم...هیچ وقت...
ساده میگویم دوستت دارم بی آنکه هراس داشته باشم از نگاه های گریزانت ساده میگویم دوستت دارم بی آنکه دلم بلرزد از انبوه سکوتت ! ساده میگویم دوستت دارم تو ... دوستم نداشتی هم ، نداشته باش من ... به آن اندازه ای که تو باید دوستم میداشتی و نداشتی ، دوستت دارم ساده میگویم
دوستت دارم
پ.ن:گلایه نیست ...فقط یک شعر قشنگ است...جایی خواندمش!
الان ساعت
یازده شبه...یعنی یازده و یک دقیقه دقیقا...
فقط می
تونم بگم خدایا شکرت...
ساعت
تقریبا شش بعد از ظهر بود که زدم به یه مرد...بلوار ِجانباز...سرعتم زیاد بود....و
من نمی دونم چطوری خدا رو شکر کنم...چون الان صحیح و سالمه...خدایا با وجود اینکه
اون لحظه خیلی حس کردم تنهام ولی لااقل تو یکی همیشه هستی تا بهت تکیه کنم...
جانباز یه
خیابونه که میرسه به بزرگراه و سرعت معمولا توش زیاده...منم تو لاین سرعت بودم...یه
دفعه دیدم یه نفر از پشتِ یه ماشین بزرگ اومد جلوم و پشت به طرفی که ماشینا میان بی حرکت وسط خیابون وایساد!! دستم رو گذاشتم رو
بوق و پام رو روی ترمز...ولی بازم قبل از رسیدن بهش نتونستم ترمز کنم...و خورد به
ماشین... افتاد جلوم...تنها کاری که کردم این بود که دستم رو گذاشتم جلوی
دهنم...حتی نتونستم جیغ بکشم...نمی دونم چجوری پیاده شدم...ولی وقتی دیدمش خیلی
ترسیده بود...خیلی زیاد...چشماش طوری بود که حتی نتونستم بگم چرا وسط خیابون
وایسادی؟ بعد مردم ریختن و نشوندنش رو جدول...چیزیش نشده بود...فقط یه کم دستش
کبود بود...ماشینو بردم کنار خیابون...چهار ستون بدنم می لرزید...بهش گفتم سوارشه
ببرمش بیمارستان فارابی...مردم هی می گفتن که این مشکل داره...اولش نمی فهمیدم چی
می گن...بعدش یکی از مردایی که معلوم بود پسره رو می شناسه بهم گفت که پسره مشکل
روانی داره...تازه فهمیدم چرا اون طوری وسط بلوار وایساده...نمی دونستم چی کار کنم...گفت لااقل می خوای ببریش بیمارستان یکی از
فامیلاشم ببر...خونشون نزدیک بود...سوارش کردیم و رفتیم طرف خونشون...معلوم بود
وضعشون خوب نیست...مثه اینکه فقط یه مادر ِ پیر داشت...مادرش رو که دیدیم اون آقایی که باهامون
بود براش توضیح داد که چی شده...بعد از پسرش پرسید:مادر سعید جان چیزیت شده؟
سعید هم
گفت: نه چیزیم نشده...مادرش گفت :مگه نگفتم نری اون طرفا...سرش رو انداخت پایین...من هم هرچی اصرار کردم نیومدن بریم بیمارستان...خیلی اصرار
کردم...می ترسیدم خونریزی داخلی چیزی داشته باشه...اما قبول نکردن...شماره تلفنم
رو دادم...و برگشتم...خیلی نگران بودم...نمی دونم چی بود که باعث می شد
بلرزم...ترس نبود...یاد هم گرفتم تو این موقعیتا گریه نکنم و محکم باشم...پسره
خیلی معصوم اومد به نظرم...با اینکه سنش هم زیاد بود اما مثه بچه ها بود...خیلی
دلم گرفت...نمی دونم از چی؟
یه ساعت
بعد دوباره با بابا رفتیم ببینیم حالش خوبه یا نه؟ که خدا رو شکر خوب ِ خوب بود...فردا
هم باز قراره بریم بهش سر بزنیم...می خوایم شیرینی هم براشون ببریم...
خدایا
امروز نجاتم دادی....
اگه پشت
سرم یه ماشین دیگه بود وقتی ترمز می کردم ، مطمئنا هم اون هم خودمون الان دیگه
نبودیم...اگه نمی دیدمش و حواسم نبود...اگه نمی تونستم زود ترمز بگیرم...و هزار
اما و اگر دیگه...
فقط
خوشحالم که همه چیز به خیر گذشت...
خوشحالم
که خدایی هست که بشه پیشش دعا کرد...
خوشحالم
که خدایی هست که بشه ازش محبت و توجه و تکیه گاه خواست...