کم کم که می گذرد زمان نه تنها چیزی را درست نمی کند...همه چیز بدتر هم می
شود...اصلا چه کسی گفته زمان حلال مشکلات است؟
کم کم بعد از آن "سر گشتگی" می آید...مشکل می آید...دلتنگی...
شاید هم هیچ کدامشان...
حتی اگر هیچ کدامشان هم نباشد...حتی اگر محکم باشی...حتی اگر منطقی ترین انسان
دنیا هم باشی... جایی حتما پیدا می شود که "صدا"یی اشکت را در می آورد...
و همان جاست که می بینی این تویی!تویی که سعی کرده ای فرار کنی...
اصلا جور دیگری نگاه می کنیم:فرار نکرده ای ...مانده ای...جنگیده ای...و سر
افرازانه شکست خورده ای!
و خیلی عادی همه چیز را رد کرده ای...همه چیز خوب شده است...انسان های تازه ای
را می شناسی...خوب زندگی می کنی...خوب فکر می کنی...مثبت اندیش شده ای...
ولی باز هم یک آهنگ قدیمی تمام کاسه کوزه ها را له می کند!یک آهنگ که مدام اسم
ِتو را صدا می کند!
اصلا یک جور ِ بهتر...
همه چیز رد شده...نسبت به هیچ آهنگی هم عکس العمل نشان نداده ای...حتی نسبت به
هیچ صدایی یا عکسی...تمام مرحله ها را آبرومندانه گذرانده ای!پیروز ِ میدانی تا
این جا!دوام آورده ای!
بعد یک روز ،ناگهان، در آینده ای دور، یک شب که دلت گرفته،یک شب که از کسانی
که داری دلخوری...دلت می خواهد برگردی به روزهایی که نازت همیشه خریدار داشت!
این بهترین وجهش است...پس سعی نکن بگذری...لااقل آرام عبور کن...تا دلتنگ تر
نشوی...ناگهان نرو!
نیلوفر؛آخرین روزهای سال 88.
پ.ن
دوست داشتم برای سال جدید کلی فکر کنم...ولی الان ترجیح می دم این آخر سالی رو بگیرم بخوابم!
پ.ن
دلم از این گوی های برفی می خواد...از اینا که تکونشون میدی توشون برف میاد!
تو گفتی من به غیر از دیگرانم، تو گفتی من به غیر از دیگرانم چونینم، در وفا داری چونانم تو غیر از دیگران تو غیر از دیگران، بودی که امروز، نه میدانی، نه میپرسی نشانم...
داره بهار میشه...عید میشه...هممون حتما تو این سالی که گذشت شادی ها و غم هایی داشتیم...شاید خیلی هامون زندگیمون عوض شد...شاید هم خیلی ها زندگیشون بهتر که نشد هیچ؛بدتر هم شد...و شاید خیلی هامون تازه فهمیدیم که چجوری باید زندگی کنیم...یا تصمیم های جدی برای زندگیمون گرفتیم...اما من همیشه نزدیک عید که میشه یه رسم دارم...از کسایی که دوسشون دارم می خوام بگن چه آرزویی دارن؟...تا سر سفره ی هفت سین که برام قداست ِ خاصی داره از خدا بخوام آرزوشونو برآورده کنه...
عجیب می لرزم...ساعت حدود دو نیمه شب است... دلشوره دارم...از خواب می پرم...احساس می کنم کاری دارم...دیرم شده...تمام بدنم می لرزد...بلند می شوم می ایستم...فکر می کنم...سعی می کنم تمرکز کنم...یادم می آید خواب دیده ام...خواب دیده ام تمام بدنم زخمی است...و خون...خواب بدی بود...هرکار می کردم خونش بند نمی آمد...
صورتم پر از اشک شده...کی گریه کردم؟
روی تخت می نشینم...سعی می کنم به یاد بیاورم چرا این قدر غمگینم...
از اتاق بیرون می روم...باران می آید...
در بالکن را باز می کنم...سرم را بیرون می گیرم ... خیس می شوم...باران می آید...
یادم می آید خواب ِ زخمی که از آن خون می آید باطل است...آرام می گیرم کمی...هنوز هم باران می آید...
خوابم نمی برد...موبایلم را بر می دارم...کمی کانتکت هایش را زیر و رو می کنم...کمی عکس هایم را نگاه می کنم...
آهنگ مورد علاقه ام را می گذارم...
توی بالکن نشسته ام...و به این فکر می کنم که فردا ماهی بخرم برای سفره ی عید...یک ماهی قرمز ِ قرمز....شاید هم دوتا...