من از ضربان کسی مینویسم
که دوست داشت با چشمان تو ببیند.
هیچکس چیزی از ما نخواهد پرسید؛
از روزهای رفته
از سالیان نیامده ...
وبلاگ تمام
شاید روزگاری دیگر...
تا می تونستم نوشتم...از همه چیز...اما ...اما...حیف که گفتنی نیست...
همتون رو یه دنیا دوست دارم...اینجا رو بیشتر از خونه ی واقعیم حتی دوست داشتم...بیشتر از همه جای دنیا...شاید یه روز برگردم...ولی امروز مطمئنم که باید برم...وبلاگ تمام شد چون احساس می کنم حرفی برای گفتن نیست...ولی نیلوفر همیشه هست...دوستون دارم.
مریم پابهماه
حسین سر به بیابان
پیرمرد دقمرگ
و خدا
بزرگ است.
***
خدا معذب است به روی خودش نمیآورد اما وقت حرف زدن لکنت میگیرد و هی دستهایش را در هوا تکان میدهد پنهانی زندگیاش را میکرده
همهی این سالها...
***
مانده ام خیره به این گره های کور گلوله نخ زنده گی ام. حالا گیرم هم که نشستم به باز کردن این همه گره, این همه نخ. این همه پریشانی.
ای ی ی... می دانم دست آخر هم سر و ته این نخ لای انگشت های تو پنهان است.
***
نوبت تو بود چشم بگذاری
دشت زیر آفتاب
گنجشک بر شاخه
من اما نه دور از تو
پنهان شدم.
دشت و گنجشک را دیدی
برای تو بازی تمام شد.
امروز جایی نه خیلی دور
جا پای رفتن زنی است
که پیدایش نکرده ای.
***
دل من :
ضرباهنگش را گم کرده است. اما هنوز می زند.
نوا بود روزی.ماهور و دشتی و اصفهان.
بعد از آن فقط شور می زد.
حالا هنوز و فقط می تپد.
***
باشد ,
قول می دهم ,
- بعد از بی قراری گریه ها برگردم
حوالی سبز تو
یک شاخه شعر بگذارم و بروم
نشان به آن نشان ,
که عشق ,
- هنوز هم دارد ,
نفس می کشد.
***
نه هفت آسمان نه هفت دریا فاصله تنها دستی ست
که به سوی من دراز نمی کنی.
***
درخت خشکیده را سنگباران میکنی بی آنکه بدانی
پاییز را خزانی نیست.
***
هیچکس با دهان ما سخن نخواهد گفت
هیچکس با چشمان ما نخواهد دید
هیچکس صدای گامهای ما را نخواهد شنید
هیچکس فرزندان ما را از آب نخواهد گرفت.
این سطور را بلند بخوان!
من از ضربان کسی مینویسم
که دوست داشت با چشمان تو ببیند.
هیچکس چیزی از ما نخواهد پرسید؛
از روزهای رفته
از سالیان نیامده ...
دیروز تصمیم گرفتم ننویسم تا مدت ها...اما نمی خوام این جا رو هم از خودم بگیرم...کاری که بقیه دارن با من می کنن...دیگه هیچ چیزی ندارم...
دستهایت را از روی گونههایم برندار تا همه چیز سر جایاش بماند. دستهایت را اگر برداری هم اشکها پایین میلغزند هم گوشهی لبها پایین میافتد آن وقت نه از لبخند چیزی میماند نه از برق چشمها.
می دونی این روزا دلم یه حوض ماهی می خواد....دلم می خواست این قدر
شجاع باشم که برای خودمیه همستر بخرم...و باهاش بازی کنم...ولی
اگه واقعا از حیوونا نمی ترسیدمیه اسب می خریدم...یه اسب
ِسفید...عاشق اسب هام...می دونی...دارم فکرمیکنم اگه یه
روزی روزگاری هم اون شاهزادهه با اسب سفیدش بیاد،من نمی تونمباهاش
برم!...البته زیاد مهم نیست...هیچ وقت تو ذهنم حتی تو بچگی شاهزادهای با اسب سفید نبوده...به جاش پیتر پن بوده...که پرواز بلده و روی
زمینراه نمیره...شاید هم برای همینه که همه چیز برام این طوریه...عجیب...
ولیهرچی که هست من دوست دارم...
یکی یه زمانی بهم قول داد کاری می کنه که از اسب ها نترسم...نمی دونم
هنوز هم سر قولش هست یا نه؟
بهش قول می دم اگه کاری کنه که از اسب ها نترسم منم بهش پرواز رو یاد
بدم...
تو دیگر دو سایه داری
یکی همگام تو
دیگری ،نگران هر گام تو.
وقت غروب
که هنگامه آسایش سایه هاست
در مرور روز تو
من ورق می خورم
چون سایه های باد
و شبانگاه
سایه خواب هایت
بر پرچین دل من می افتد.
آه که در تمام عشق های چشم به راه تو
باید عاشق شوم
و چه گریه ها
که دوباره در تو تکرار شوم
تو دیگر دو سایه داری
یکی همگام تو
دیگری ،نگران هر گام تو.
وقت غروب
که هنگامه آسایش سایه هاست
در مرور روز تو
من ورق می خورم
چون سایه های باد
و شبانگاه
سایه خواب هایت
بر پرچین دل من می افتد.
آه که در تمام عشق های چشم به راه تو
باید عاشق شوم
و چه گریه ها
که دوباره در تو تکرار شوم