احساس کنی از کسی بی خبری...بعد تمام بعد از ظهر رو منتظر بمونی بهت خبر بده که:عزیزم من خوبم ..چرا نگرانی...
بعد تمام شب رو منتظر باشی بهت خبر بده:من خوبم...نگران نباش ...
بعد از اون حتی تا صبح خوابت نبره....یه ساعت هم که خوابت می بره ، از خواب بپری...خواب بد دیده باشی...و این نگرانتر کنه تو رو...فقط منتظر باشی بهت بگه:من همین جام...خوبم...
تو ذهنت هم همش فکر کنی مشکل از توئه...تو زیادی نگرانی...چیزی نشده...همیشه همین طوره...مگه نیست؟چرا این بار این قدر نگران شدی...؟
و تو نمی فهمی دلیل دلشوره هاتو...
ولی نگرانم...
دست خودم نیست...
کاش این قدر بی معرفت نبود...
کاش این نگرانی ها پایانی داشتن...
کاش این قدر دور نبود.
می دونی به حافظ ایمان دارم...
خیالم راحت شد...
خندم می گیره از این فالم.
خوبه...میگه تو سالمی و بی وفا...این نگرانیمو کم می کنه.
جان می دهم از حسرت دیدار تو چون صبح
باشد که چو خورشید درخشان بدر آیی
آخرشم گفته:
حافظ مکن اندیشه که آن یوسف مه روی
باز آید و از کلبه ی احزان بدر آیی...
داستان ِما رو نگاه...حافظ هم با ما بازی میکنه.
ولی دمش گرم...همیشه لااقل راست میگه.
من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم...محتسب داند که من این کارها کم تر کنم...ولی شاید یه چند روزی این وبلاگ رو ترک کنم...یه کم تو "خودم" باشم...گرچه می نویسم... ولی منتشر نمی شود!
دستهایت. و دست من نمیرسد به رسیدن به دستهایت. در دسترس نیستی و دستهایم نمیرسد به آن سوی سیم که برسد دستم به دستهایت. در دسترس نیست هیچ دستی این روزها... و من نمیرسم به هیچ دوردستی...
***
دور نرو
بیا کنار دلم
من غیر از اینها که مینویسم
نوازش هم بلدم...
امشب به قهوه نیاز دارم و مقدار زیادی صبر...حیف که فقط سیگاری نیستم...وگرنه شبم چیزی کم نداشت...
یادم میاد بچه که بودم خیلی کتاب داستان داشتم...می دونی واقعیت اینه که من
خیلی از این داستان ها رو هیچ وقت نخوندم...یعنی خب از اون اول که خوندن بلد
نبودم..کوچولو بودم دیگه...برای همین شاید ساعت ها محو عکس ها و نقاشی هاشون می
شدم...وقتی می گم محو...واقعا همین طوره...ساعت ها فقط می شستم و عکس هاشون رو
نگاه می کردم و برای خودم داستان می ساختم...
و دلم کتابی رو که عکس نداشت دوست نداشت...برای من کتاب به معنی یه عالمه
نقاشی بود...
همیشه اون عکس ِکتاب ِ پیتر افسانه ای رو نگاه می کردم که پیتر با بچه ها داره
پرواز می کنه...یا کتاب سارا کورو که باباش میاد دنبالش و اونو از اون مدرسه می
بره و دوباره لباسهای قشنگ تنش می کنه...یا عکس کتاب عروسک سخنگو رو نگاه می کردم
که عکس یه شاهزاده بود که میاد دختره رو نجات میده...
گاهی هم می رفتم سراغ کتابهای شقایق...چون عکساشون برام تازه بودن...معمولا
وقتی نبود یواشکی می رفتم و چشمهام رو ازشون پر می کردم...کلا از بچگی یاد گرفتم
که خوب نگاه کنم...مخصوصا که کتابهای شقایق همیشه نو بودن...زیادی تمیز و مرتب!!
اما بعدها وقتی خوندن و نوشتن یاد گرفتم دیدم که داستانایی که برای کتابهام
داشتم خیلی با واقعیت فرق دارن...فهمیدم همیشه هم تصاویر راست نمی
گن...فهمیدمکه گاهی چیزی که می بینی با
اصلش ، با واقعیتش خیلی فرق داره...
از عکس ها و از نقاشی ها دل کندم...
اما هنوز چشمهام از اون تصاویر پره...
به راستی غم نداشتم...
سرشار بودم زمانی...
کم کم یاد گرفتم که کتاب ها رو بدون عکس دوست داشته باشم...
با بعضی از رمان هابلند بلند می
خندیدم...وبا بعضی هاشون آهسته گریه می کردم...کم کم فهمیدم کتابها هم احساس
دارن...غمگین میشن...شاد میشن...منطقی یا بی رحم حتی...
با اینکه عکس ها رو خیانتکار می دونستم...اما حالا کلماتی رو پیدا کرده بودم
که بهم دنیا رو نشون بدن...تا بتونم از دریچه ی یه کتاب بفهمم عشق چیه...مرگ
چجوریه...یا دنیا چقدر بزرگه...
از همین کتابها بود که نوشتن رو یاد گرفتم...نوشتن خاطراتمو...نوشتن
احساساتمو...
بزرگتر که شدم...دوست داشتم بتونم همه چیز رو بنویسم...اما کلمات کافی
نبودن...برای دردهایی که دچارشون می شدم...کلمات کافی نبودن برای رویاهایی که در
سر داشتم...هیچ چیزی کافی نبود برای اینکه بتونم مشکلاتی رو که اطرافم می بینم بنویسم..
زندگیِ کسایی که دوسشون داشتم نوشتنی
نبود...چیزهایی که می دیدم نوشتنی نبود...غم هایی که می دیدم نوشتنی نبود...شادی
ها هم نوشتنی نبودند...حتی گاهی با نوشتن خراب می شدند...
بعد از اون بود که یاد گرفتم فقط فکر
کنم...فکر و فکر و فکر...به نوشته ها فکر کنم و به عکس ها...به تصاویر و داستان
ها...به همه ی چیزهایی که نوشتنی نیستن...دیدنی نیستن...خواندنی نیستن...ولی
هستن!خیلی هم هستن!