با دنیایی از افکار و ثانیه های ناب...که دوسشون داشتم...
اتفاقات زیادی افتاد...فکر کردم...بحث کردم...شنیدم...گفتم...همه ی این ها بود...
واقعا دو روز از بهترین روزهای عمرم رو به پایان رسوندم...
کویری رو دیدم که اصل ِمن بود...
....................
سلام به همگی...
دیشب ساعت دو بود که رسیدم...بعد از دو روز بی خوابی...با یه عالمه خاطره های خوب...با همسفرایی از جنس خودم...شایدم سعی می کردیم که هم جنس باشیم...اما مهم اینه که بودیم....
جدا خوش گذشت...
تا حالا توی رقابت رصدی شرکت نکرده بودم...ولی حالا می بینم که خیلی عالیه...
برنده نشدیم...اما برای اولین بار کارمون عالی بود...البته هنوز رتبه ها رو ندادن...اما خب فک کنم جزو بهترین ها باشیم:)
این سفر رو می نویسم....
تا هروقت دلتنگ شدم بخونمش...می نویسم تا برام بمونه.و تقدیمش می کنم به بهاره دوستم...کسی که همسفر همه ی سفرهای کویر بوده با من:
ساعت 5:30 صبح قرار داشتیم...حدود صد نفر برای این رقابت رصدی ثبت نام کرده بودن...البته همه تو بخش رقابتی نبودن...ولی جمعیت به نسبت دفعات قبل خیلی زیادتر شده بود...
صبح بابا رسوندم...با کوله پشتی پر از لباس گرم...تجربه بهم ثابت کرده که هوای شب های کویر رو داشته باشم..بیشتر از هرچیزی هم نگران همین قسمت رصد بودم...
بهاره هم مثل همیشه اومد...با اون چهره ای که همیشه پر از تلاش و امیده...بر عکس من که گاهی زیادی آروم میشم خیلی هیجان انگیزه!و البته همون طور که می دونه حسابی منطقی;)
همیشه گروه خوبی بودیم...یه جورایی همسفریم با هم...نه فقط توی سفر...
می دونیم که توی زندگی حتی برای هم همسفر های خوبی هستیم...اما در عین حال دوتامون واقفیم که مقصدمون یکی نیست...متفاوتیم...
کمی طول کشید تا همه بیان...سه تا اتوبوس بودیم...
به سمت سه قلعه...منطقه ی رصدی که برای همه ی بچه ها آسمونش آشناس...
چیزایی رو که نمی تونیم تو این شهر لعنتی ببینیم...اونجا آسمون خودش میاره جلومون...می گه هرکدوم رو دوس دارین بردارین...
ولی من بیشتر از همه ...بیشتر از دیدن سحابی ها و کهکشان ها...بیشتر از رصد هلال ماه...از خیره شدن به راه کهکشان لذت می برم...
اولین بار که منظره اش رو دیدم توی رادکان بود...اون شب هم یکی از بهترین شب های رصدیم بود...
راه کهکشان....دوس دارم فقط نگاه کنم...نه چیز دیگه...حتی فکر هم جایز نیست...فقط نگاه!
نمی خوام از راه و جزئیات سفر بنویسم...دوس دارم بیشتر از حس هام...از چیزهایی که برام جالب بود بنویسم...
توی راه با بهاره حرف زدیم...بحث کردیم...گوش دادم...گوش داد...سعی کردیم درک کنیم...گاهی هم اعتراف کردیم که فرق داریم...انتقاد کردیم...
فکر می کنم هر وقت با هم صحبت می کنیم هر دو آزادیم...لااقل هم رو محدود نمی کنیم...
بهم خیلی چیزا گفت...گفت که تو این سال ها خیلی عوض شدم...چند روز پیش که نگار رو هم دیده بودم...اونم این رو بهم گفته بود...گفته بود که دیگه نیلوی شنگول دبیرستان نیستم...دیگه نیلویی که همیشه شوخی میکنه نیستم...نمی دونم...من خودم این رو نفهمیده بودم...بهاره گفت که احساس می کنه همیشه ناراحتم...حوصله ندارم...نمی دونم!تو این دو سال خیلی هممون از هم دور شدیم ... پنج نفری که توی دبیرستان همیشه با هم بودیم حالا هرکدوم تو یه جای دنیاییم ... روزای دبیرستان با هم زندگی می کردیم...واقعا می گم که بهترین روزهای عمرم بود اون روزا...نمی خوام بگم که حسرتش رو می خورم یا این چیزا...ولی همیشه از به یاد آوریش هم شاد میشم و هم ناراحت...دوس داشتم همیشه اون آرامش و اون شادی باقی می موند...دوس داشتم همیشه بودیم...
سفر با همسفرهاست که معنی پیدا می کنه...
بعد از رسیدن به سه قلعه باید به طرف منطقه ی رصدی که جدیدا تاسیس شده می رفتیم...
واقعا براش زحمت کشیده بودن...عالی بود این دفعه..لااقل زمان رصد دیگه گرد وخاک نمی شد...خدا رو هزااااااار مرتبه شکر برای سرویس بهداشتی ها هم خیلی زحمت کشیده بودن:پی من واقعا همین جا از همشون تشکر می کنم:)
البته نقص هم زیاد داشت...ولی با این وضعیت کشورمون همین هم غنیمته...
بالاخره سوت رقابت رو زدن...من نقشه خوان بودم...جرم ها رو روی نقشه باید پیدا می کردم...و بهاره اون ها رو تو آسمون با تلسکوپ پیدا می کرد...کاری بود شبیه حل کردن پازل...و من عاشق پازلم...
البته در بهت بودیم از داور رقابت!!!که برخلاف گفته ی همگان که خیلی سخت گیر و خشن می باشند...با ما مدارا کرد!طوری که یه جا واقعا تعجب کردم...اما خدا رو شکر هوا تاریک بود...و کسی تعجب منو ندید...واقعا عالی بود:)هنوزم تو کف موندم!
کار داشت خیلی خوب پیش می رفت...همه چیز عالی بود...اما...
.
.
اما یه دفه تمام آسمون رو ابر گرفت ...طوری که بیشتر از 50 درصد آسمون زیر ابر بود...و همه چیز برای یک ساعت مختل شد...
داشتیم تو تاریکی بحث می کردیم با بچه ها..بعضی ها کنکور داشتن ...حتی درباره ی ساز...متالیکا...درباره خدا دین !
من عاشق بحث کردن تو تاریکیم...وقتایی که میریم رصد نباید از نور سفید استفاده کنیم ...چون از حساسیت چشم برای دیدن ستاره ها کم می کنه...و جزو قوانین رصده که فقط از نور قرمز اونم با شدت کم استفاده کنیم...نمی دونم تا حالا همچین موقعیتی رو داشتین یا نه...طوری بود که فقط صدای افراد کار ساز بود...فقط فکراشون...خیلی عالی بود...یادمه یه بار که رفته بودیم سبزوار با دو نفر تو تاریکی آشنا شدیم...کلی با هم خندیدیم...و بحث کردیم ...جرم گرفتیم...
اما صبح که هوا روشن شده بود نمی دونستم اون دونفر کی ان...فقط وقتی که صداشون رو شنیدم تونستم تشخیص بدمشون...مثل نا بینایی که یه دفه بینا بشه و آدما رو با صداشون بشناسه...
تا صبح حدود سه بار اعلام کردن که دوباره شروع می کنیم رقابت رو...اما هربار که جمع می شدیم باز یه دفه ابرا می اومدن....
و جالبتر از همه این بود که آسمون شروع کرد به رعد و برق زدن...عالی بود...
البته مجبور شدیم سکوی رقابت رو ترک کنیم تا صاعقه نزنمون...چون ارتفاعمون خیلی زیاد بود...
خیلی جالب بود همه ی عکاسا داشتن سعی می کردن از رعد وبرق عکس بگیرن...که فک کنم فقط یه نفر تونست عکس بگیره...و چنان جیغی از شادی کشید که همه ترسیدن:))
منم سعی کردم عکس بگیرم که نشد:(به جاش از بچه ها خیلی عکس گرفتن...آخه همه ولو شده بودن وسط...خوابشون برده بود...:دی
این دو روز با آدمایی بودم که خیلی شبیه هم بودیم...شاید وجه اشتراک هممون این بود که دوس داشتیم حل کردن معما رو...این حرفی که می زنم خیلی ریشه داره...خیلی روش حرف دارم...اما فعلا همین رو می گم.
شب خیلی خوبی بود:)
طرفای صبح بود که بالاخره تونستیم یه ساعت بخوابیم...البته به صورت بسیار پرفشنال...بماند:))
صبح که بیدار شدیم قرار شد بریم کویر نوردی...با اینکه خیلی گرم بود ...و آفتاب خیلی سوزان بود... بازم همه دوس داشتن برن...چون دیگه فرصت نبود...
حرکت کردیم...
یه عالمه هم عکس گرفتیم:)
دوس داشتم ...شن های رویی خیلی داغ بودن...فقط کافی بود یه کم پاهات رو زیر شن ها کنی تا خنک بشی..خیلی خنک بود...البته هنوز صبح زود بود...برگشتن دیگه زیر شن ها هم داغ بود...
آن روز که بر تیرهی پشتم
دو هوس بیش نبود،
من نه دانستن افسانهی گردون،
هم نه فرجام خوش لیلی و مجنون،
نه خیالت، نه قد و قامت و خالت،
که خودت را،
در دل هر هوسی
شاید اندازه ی صد بار
هوس می کردم
بالاخره همسفر کویر شدم...قراره شنبه صبح حرکت کنیم و یکشنبه تا عصر برگردیم...شاید هم شب...برام دعا کنین بچه ها...
پ.ن
چند وقته به این نتیجه رسیدم آدم نباید منتظر باشه کسی نازش رو بکشه...هیچ کس!
پ.ن مهم
دوستان من تا دوشنبه نیستم...این برنامه ی کویر درست شده...مثل اینکه تا دوشنبه هم طول می کشه...یادتون نره برام دعا کنین...
داشتم تو ذهنم تصور می کردم روزی رو که مرده باشم...
به احتمال زیاد تو تصادف...خودم همیشه فک می کنم پشت فرمون می میرم...مرگ باشکوهی خواهد بود!لااقل باشکوه تر از مردن به عنوان مسافر ِیک هواپیماست...این جوری می تونم تصور کنم که خودم مقصر بودم!
بعد از اینکه تصادف کردم زنده می مونم... خیلی حالم بده...و خیلی درد دارم...که همین موضوع باعث میشه گریه کنم...از این گریه های بی صدا...که گوله گوله اشک می ریزی...بعدش به خاطر درد زیاد از حال میرم...چند تا از دنده هام شکسته،و سرم ضربه خورده.
نمی دونم چه اتفاقی میفته...اما منتقلم می کنن بیمارستان امدادی.
چند بار اون جا رفتم...مثل کشتارگاهه...این قدر سرشون شلوغه که نمی دونن به کی اول برسن...یه بار که اونجا بودم یه نفر رو آورده بودن که دستش قطع شده بود ...دستش تو یه پلاستیکِ یخ کنارش بود...تمام بدنش می لرزید...تشنج داشت...اما هنوزم منتظر بود تا شاید اتاق عمل خالی بشه...یه دختره ای هم اومده بود که گلوش پر از خون بود..نمی تونست درست حرف بزنه...مثل اینکه ماشین بهش زده بود و فرار کرده بود...اونم یه تاکسی گرفته بود و خودش رو رسونده بود بیمارستان...اما نمی تونست درست راه بره...مانتوش رو که باز کرد دیدیم راننده بهش چاقو هم زده بود ...تمام بازوش پر از رد چاقو بود...حدس زدیم که از این دعواهای خانوادگی بوده...نمی دونم چرا این فکر رو کردم اما به نظرم رسید که داره می میره...
یادمه یه بار دوست مامانم اومده بود خونمون...یه جوری بود ...اون روز هم به ذهنم همین موضوع رسید که داره می میره...نمی دونم چرا؟...اما فرداش خبر دادن که حالش بد شده...مثل اینکه سرطان خون داشت و تازه فهمیده بودن...البته الان زنده اس...اما تا پای مرگ رفت...
شبی هم که خاله ام رفت تو کما خواب دیدم...خواب دیدم که یه نفر تو خواب بهم یه چیزایی با چند تا سکه داد...صبح که بلند شدم خبر دادن خاله رفته تو کما...فک می کردیم به هوش بیاد..فک می کردیم دوباره خدا بهمون بر می گردونش..اما مثل اینکه قسمت نبود...
شبی هم که بی بی(مامان بزرگم) رو به خاک سپردیم قشنگ یادمه...هممون خونه اش بودیم...خونه ای که هنوزم به خاطر نبودنش غمگینه...اون شب درست نزدیکای اذان صبح بود که چشمام رو یه دفه باز کردم...احساس کردم با همون حالت همیشگی که دستاش رو می ذاشت پشت کمرش داره نگام می کنه...بالای سرم وایساده بود...خیلی برام این موضوع واقعی بود...یادمه که خیلی ترسیده بودم...بچه بودم اون موقع...رفتم پیش مامانم خوابیدم...همون موقع بود که اذان صبح رو گفتن...هنوزم فک می کنم که زنده اس...هنوزم امیدوارم دفه ی بعدی می بینمش...اما هر دفعه باید بریم سر خاکش برای دیدنش...
همیشه وقتی که میرم بهشت زهرا...عادت دارم تو مسیر تمام سنگ قبرا رو بخونم...می دونم هرکدوم چند سالشونه...البته مامان همیشه میگه که نخون ...عمرت کم میشه...اما من به این چیزا اعتقاد ندارم...دوس دارم بدونم سرنوشت ها رو...
آها داشت یادم می رفت...بیمارستان امدادی بودم...
اصن می دونین چیه ... الان که فک می کنم ترجیح میدم اگه قرار باشه بمیرم بعد از تصادف درجا همه چیز تموم شه... این جوری همه راحت ترن...
می دونین من یه تصور شیرین از مرگ دارم...فک می کنم بعد از مرگ می تونم پرواز کنم...دوست دارم خیلی جاها برم بعد از اینکه مردم...مخصوصا پیش یکی حتما باید برم...و برای آخرین بار بهش بگم که خیلی دوسش دارم...این از همه ی کارهام مهم تره..بعد از اونم دیگه نمی تونم تصور کنم که چی میشه...تصور مراسم خاک سپاری و اینا رو هم می سپارم به خودتون...!شب اول قبر و نکیر و منکر....و اینکه میرم بهشت یا جهنم هم دست خودتون...هر کی هرچی می خواد تصور کنه..چون خودم هم خبر ندارم...
اما ایمان دارم که من بعد از مرگ می تونم پرواز کنم!
یه چیزی رو بگم؟
راستش دروغ گفتم که ناراحت نیستم...ناراحتم...اما این نوشته رو اولش از روی کنجکاوی شروع کردم...اما بعدش...
خب ایشالا خدا همه رو بیامرزه...
دوستان من خیلی شاد و خوشحال هستما!اینو دیگه راست میگم به خدا!همین جوری بود این نوشته!حال و هوام درست مثل این دختره است که تو عکس داره سیگار می کشه!
دوس دارم بعد از مرگ بال هام این شکلی باشن:
پ.ن:
آقا تو رو خدا منو دعوا نکنین که چرا اینو نوشتم!
پ.ن:
صد راه نشان دادم صد نامه فرستادم یا راه نمی دانی یا نامه نمی خوانی
پ.ن:
زمانی که گفتم دوستت دارم می دانستم الفبایی نو اختراع می کنم
در شهری که هیچ کس خواندن نمی داند
شعری می خوانم
در سالنی خالی
و شرابم را در جام کسانی می ریزم
که نمی توانند آن را بنوشند
پ.ن:
بدرقه ات می کنم
در ترن می نشینی
ریل می شوم
قطار می شوی
سکون می شوم
شتاب می شوی
هوا می شوم
بال می شوی
تا دیداری دیگر
فعل انتظار می شوم
ژاله چگنی
پ.ن:
منشین با من با منشین…
تو چه دانی که چه بی پا و سرم…
تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من …چه جنونی چه نیازی چه غمیست…
گرگ هاری شده ام…
پ.ن:
چاره ای کن،
تو راکم داشتن کم نیست
توسط: نیلوفر |چهارشنبه 25 شهریور ماه سال 1388 , 11:57 AM| نظرات: 10
برای دونفرمی نویسم که خیلی چیزا
یادشون رفته...دونفر که خیلی برام عزیزن...با اینکه این جا رو نمی خونن...ولی جای
دیگه ای برای نوشتن این نگفته ها ندارم.
دوری...
فراموشی...
عادت...
عشق هایی که از بین می رن....عشق
هایی که نه نوازشی دارن...نه حس ساده ی درک کردنی...عشق هایی که پر شدن از
دروغ...از فریب...از تنهایی.
عادت به بودن کنار هم...
عادت به فکر نکردن به هم...
عادت به دور بودن...
عادت به خیلی چیزایی که زمانی با
ارزش ترین بودن برای آدم...
راست بود این جمله...جمله ای که
خیلی وقت ها سعی کردم باورش نکنم:همیشه
فاصله ای هست...
اگر چه منحنی آب بالش خوبیست برای
خواب دل آویز و ترد نیلوفر...
همیشه فاصله هست...
چرا شتاب نکردم؟
چرا شتاب نمی کنین...شتاب نمی
کنین برای مثل هم بودن...برای بیشتر درک کردن هم...برای داشتن زیباترین چیزایی که
می تونین داشته باشین...
برای لذت بردن از همه ی چیزایی که
الان دارین...شتاب کنین...نذارین همیشه خودخواه باقی بمونین...با عشق زندگی کنین..
یاد گذشته ها باشین...
یاد روزایی که همه چیزو از دست
داده بودین...
یاد روزایی که همه چیز براتون
عاشقانه بود...حتی اگه هیچی نداشتین جز هم...
فرق این روزا با اون زمانا اینه
که ...اون موقع ها هم رو داشتین ولی حالا هیچی ندارین!
نمی دونم...شاید من اشتباه می
کنم...شاید خیلی چیزا هست که نمی دونم...ولی ...ولی دیگه این زندگی اونی نیست که
آرزوشو داشتین...
یادتونه وقتی بچه بودین...وقتی هم
سن من بودین...حتما اون زمانا کلی آرزو داشتین...حتما دوتا تون پر بودین از
رویا...می خواستین دکتر بشین یا پلیس...شاید اسم بچه هاتونم انتخاب کرده
بودین...خونه ای که می خواین بسازین رو حتی...اما حالا که بهشون رسیدین...حالا چرا
این رویا ها رو ادامه نمی دین...
ازتون خواهش می کنم بدون رویا
زندگی نکنین...خواهش می کنم!
توسط: نیلوفر |یکشنبه 22 شهریور ماه سال 1388 , 8:32 PM| نظرات: 7