خونه ی نیلوفر

پرورش شترمرغ ! پرورش شترمرغ !
آموزش پرورش شترمرغ
شغلی پردرآمد با تسهیلات بانکی
اکشن ، رزمی ، ترسناک و...
۹۵ فیلم ۲۰۰۹ به همراه زیرنویس
هر فیلم فقط 140 تومان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای





نزدیک می شم وقتی حواست نیست..

اونقد که مرزی جز لباست نیست

از پشت سر چشماتو می گیرم ..

بگو کی ام!!؟ ... وگرنه می میرم..

نه نفسی دارم .. نه احساسی

تو دیگه دستامو نمی شناسی..








پ.ن

تو منو می شناسی!

پ.ن

این چند هفته به هزار دلیل ِ گفته و نگفته برام اندازه ی چند سال گذشت!

پ.ن

مرد را دردی اگر باشد خوش است

درد ِ بی دردی علاجش آتش است





توسط: نیلوفر |سه شنبه 18 اسفند ماه سال 1388 , 9:22 PM | موضوع: شعرهایی که دوست دارم نظرات: 0



"ماه بانوی تو" دلش برایت تنگ شده

"ماه بانوی تو" خیلی غمگین است

"ماه بانوی تو" خوابش نمی برد

"ماه بانوی تو" عاشق رنگ آبی شده نمی داند چرا؟

"ماه بانوی تو" سر در گم است،گیج است

"ماه بانوی تو"خسته است

"ماه بانوی تو" گاهی دلش آن قدر می گیرد که...

"ماه بانوی تو" دوست دارد شاد باشد

"ماه بانوی تو" خیلی دوست دارد شاد باشد

"ماه بانوی تو" دلش برای این عشق احمقانه تنگ نشده

"ماه بانوی تو" دلش دقیقا برای تو تنگ شده

"ماه بانوی تو" دیشب خیلی شاد شد

"ماه بانوی تو" درک می کند همه چیز را

"ماه بانوی تو" یک آدم احساسی ِ لعنتی است

"ماه بانوی تو" واقعا از اینکه احساساتی است متنفر است

"ماه بانوی تو" یک رمان نیمه تمام است

"ماه بانوی تو" چند وقتی است عوض شده

"ماه بانوی تو" دیگر غر نمی زند

"ماه بانوی تو" خیلی وقت است نازی ندارد که کسی بکشدش!

"ماه بانوی تو" تصمیم دارد برود

"ماه بانوی تو" خیلی وقت است عوض شده

"ماه بانوی تو" عوض شده؟

          ولی

                     ماه بانوی ِ تو ،ماه بانوی ِ لعنتی ِ تو ؛هنوز ته دلش کمی احساس خوشبختی می کند...


پ.ن

ماه بانو!

پ.ن

دلم النگو می خواهد!


توسط: نیلوفر |دوشنبه 17 اسفند ماه سال 1388 , 11:05 PM | موضوع: روزهای ِمن نظرات: 6





 سخته







توسط: نیلوفر |یکشنبه 16 اسفند ماه سال 1388 , 11:20 PM | موضوع: روزهای ِمن نظرات: 4




من.ساری.اسفند 88




من ترسیده بودم...

همه چیز را فراموش کرده بودم...

نام ِخودم را...تمام شعرهایم را...

 

من ترسیده بودم...

گوشه ای نشسته بودم

و فکر می کردم

 

من ترسیده بودم

گم شده بودم...و به این فکر می کردم که نامم را از که بپرسم

 

من خسته بودم

از این همه نگرانی و بی خوابی خسته بودم

و فکر می کردم که چقدر مانده تا دست های مرا ببینی...

 

من گریه بودم...اشک بودم...خسته بودم...

 باور نمی کردم که همه چیز تمام شده...

و هی  سرم را به دیوار می کوبیدم تا شاید نامم را به یاد آورم...

 

من منتظر بودم...

می دانستم کسی قرار است از این فاصله ها بیاید...

 

من چشم هایم را با یک روبان مشکی بسته بودم...

ترسیده بودم کسی بیاید و  قبل از تو عاشقش شوم...

 

من روبان مشکی را برداشته بودم...و نمی دانستم برای چه گریه می کنم...

 

اشک بودم...خسته بودم...

من ترسیده بودم...

 چشم بسته عاشق تو شده بودم...و باورم نمی شد...

 

من می دانستم دست هایم را دوست نداری...

اما هیچ وقت این قدر برایت غریبه نبودم...

 

من ترسیده بودم...و هرچه فکر می کردم نامم  را به یاد نمی آوردم...

روزی زیباترین اسم بودم...در قلبت.... فقط یادم می آید چهارحرفی  بودم...

 

نام ِ من چه بود؟

 


نیلوفر.اسفند 88

 



 

توسط: نیلوفر |یکشنبه 16 اسفند ماه سال 1388 , 00:48 AM | موضوع: شعرهای نیلوفر نظرات: 8





ناف مرا به صبر بریده بودند

تو محکمترش کردی
" گاهی باید
دروغ را راست پنداشت.
و گاهی
راست را
دروغ.
بی فریب خوردن
زندگی
سخت است
سخت."




پ.ن

برداشتم پست قبلی رو،همین که بفهمه خودش کافیه...مرسی از کسایی که نظر دادن:)


توسط: نیلوفر |چهارشنبه 12 اسفند ماه سال 1388 , 08:45 AM | موضوع: شعرهایی که دوست دارم نظرات: 10




رفتیم بیرون...با یه جمعی که می دونیم رابطه ی عشق و عاشقی بین بچه ها نیست...می دونیم فلانی دوست دختر داره ...می دونیم فلانی عاشق اون پسر خوشتیپه ی دانشگاهه...می دونیم فلانی یکی رو دوس داشته که گذاشته رفته...یا می دونیم فلانی دوست دخترشو پیچونده...

رفتارا دوستانه است...کسی قربون صدقه ی کسی نمیره...می دونن که چجوری هستم...با وجود همه ی اینا همه مهربونن...کسی به کسی گیر الکی نمیده...کسی یهو صمیمی نمیشه ...کسی یهو ازم نمی پرسه چته؟!ناراحتی؟!چیزی تو این جمع اذیتم نمی کنه...نباید گوشام رو بگیرم تا چیزی رو نشنوم...نباید چشمام رو رو بعضی چیزا ببندم...نباید جلوی خودم رو بگیرم...نباید غرهای الکی رو تحمل کنم...این جمع رو دوست دارم...تو این جمع کسی با نگاهش اذیتم نمی کنه...تو این جمع میشه تو فکرای خودت باشی و کسی فضولی نکنه...تو این جمع میشه یهو زد زیر خنده...میشه الکی دعوا کرد...تو این جمع همه رعایت می کنن جلوی من فحش ندن...تو این جمع کسی بی جنبه نیست...تو این جمع فقط یه مشکل هست..کسی پیتزا رست بیف دوست نداره!


امروز رفتیم یه کافی شاپ دنج با ستاره...دنج و دوست داشتنی...شاید اولین بار بود که تو یه کافی شاپ به این فکر نکردم که تو از این جا خوشت میاد یا نه؟! 





توسط: نیلوفر |دوشنبه 10 اسفند ماه سال 1388 , 2:18 PM | موضوع: روزهای ِمن نظرات: 17






من خسته ام

از وقتی که رفته ای از تمام دیوارها خسته ام


هنوز هم منتظرم کسی مرا با دوچرخه اش به تو برساند


می  دانم دوستم نداری

این روزها حتی گاهی فکر می کنم

هیچ وقت مرا دوست نداشته ای


اما فکر می کنم...فکر می کنم ؛ همین کافیست برایم

که بدانی چقدر دوستت دارم


مهم نیست چقدر بگذرد

من همیشه دوستت خواهم داشت



این روزها نه قطار ها به مقصد تو حرکت می کنند

نه اتوبوس ها

و نه حتی بوسه ها!


این روزها حتی التماس ها را نمی شنوی

حتی نگاه ها!


این روزها از تو دلگیر نیستم

این روزها همه  چیز بوی ندانستن می دهد!


فقط دوست دارم بدانم مهربان ِ بی وفای ِ من ؛ارزشش را داشتم،نداشتم؟





نیلوفر.غمگین ترین روزهای سال 88.آخرین ماه زمستان.اسفند.



َ



توسط: نیلوفر |دوشنبه 10 اسفند ماه سال 1388 , 00:29 AM | موضوع: شعرهای نیلوفر نظرات: 6





 

Maybe I was born to tell you I love you





توسط: نیلوفر |شنبه 8 اسفند ماه سال 1388 , 10:59 PM | موضوع: روزهای ِمن نظرات: 10





دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره، نداره

دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره، نداره
چرا این در و اون در میزنی ای دل غافل
دیگه دل بستن و دل بریدن فایده نداره، نداره
وقتی ای دل به گیسوی پریشون میرسی خودتو نگه دار
وقتی ای دل به چشمون غزل خون می رسی خودتو نگه دار...


{دانلود کنید}





توسط: نیلوفر |جمعه 7 اسفند ماه سال 1388 , 11:57 PM | موضوع: شعرهایی که دوست دارم نظرات: 4




سخته ...

نوشتن برام خیلی سخت شده ...


بیشترین حسی که دارم بهت و حیرته...


می خواستم این وبلاگ رو برای همیشه ببندم...اما نشد...نمی دونم به خاطر دوستای خوبم بود...به خاطر این خونه بود...یا به خاطر خودم...یا ...

تا حالا شده این قدر مبهوت  و سر درگم  باشین که ندونین چیکار کنین؟!



بسم الله


دوباره می نویسم...


این جا خونه ی نیلوفره...یا همه ی غم ها و شادیهاش...خونه ی من...








توسط: نیلوفر |جمعه 7 اسفند ماه سال 1388 , 01:05 AM | موضوع: روزهای ِمن نظرات: 11

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعدی